تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2477

مساهمون:

ص٢٤٧٧

يك آشنا به روز سياهم . . .

يك آشنا به روز سياهم نمانده است * جز سايه‌ام به پشت سياهم نمانده است ديگر نگاه گرم عزيزى ز سوز عشق * در كوى انتظار به را هم نمانده است مانند موج دربه‌در و زندگى به دوش * جز زير بال خويش پناهم نمانده است بهر شب سياه و سياهى فراق بخت * كوچك‌ترين اميد پگاهم نمانده است همچون دل حباب شكسته ز اضطراب * چيزى به ته بساط ، ز آهم نمانده است اى بىكسى وداع كه در رهگذار عمر * ديگر توان و توشهء را هم نمانده است غير از هنر كه هيچ به هيچش نمىخرند * چيزى به دست ، عمر تباهم نمانده است هم لوليان سرخوش و هم دوست واقف‌اند * ذوق صفا و شوق گناهم نمانده است از باغ پرشكوفهء پارينه‌ام كنون * احوال گل مپرس گياهم نمانده است تنها كنون نبود كه تا بوده روز رزم * كس « عاطفى » ز خيل سپاهم نمانده است

ارديبهشت شرم

بر تورى سپيد عروس خيال دوست * چشمم به شوق در و گهر مىپراكند ميخانه‌دار چشم تو در ساغر نگاه * مى ، بر دماغ اهل نظر مىپراكند در گلستان روى تو ارديبهشت شرم * جاى عرق شكوفهء تر مىپراكند از ابر جامه‌هاى مزاحم تلألئى * آن آفتاب سينه بدر مىپراكند چون كوى سينه‌هاى تو لرزد دلم از آن * لطفى كه انعطاف كمر مىپراكند

شعله

در سينه به غير داغ حاشا * جز لاله گلى به باغ حاشا تا شعلهء تر ز ديده خيزد * در مجلس من چراغ حاشا

در انتها

شبى ديگر ز ايّامم نمانده * شرابى در ته جامم نمانده چنان در خود فرو رفتم كه از من * دگر چيزى بجز نامم نمانده
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2477 | سيد محمد باقر برقعى