يك آشنا به روز سياهم . . .
يك آشنا به روز سياهم نمانده است * جز سايهام به پشت سياهم نمانده است
ديگر نگاه گرم عزيزى ز سوز عشق * در كوى انتظار به را هم نمانده است
مانند موج دربهدر و زندگى به دوش * جز زير بال خويش پناهم نمانده است
بهر شب سياه و سياهى فراق بخت * كوچكترين اميد پگاهم نمانده است
همچون دل حباب شكسته ز اضطراب * چيزى به ته بساط ، ز آهم نمانده است
اى بىكسى وداع كه در رهگذار عمر * ديگر توان و توشهء را هم نمانده است
غير از هنر كه هيچ به هيچش نمىخرند * چيزى به دست ، عمر تباهم نمانده است
هم لوليان سرخوش و هم دوست واقفاند * ذوق صفا و شوق گناهم نمانده است
از باغ پرشكوفهء پارينهام كنون * احوال گل مپرس گياهم نمانده است
تنها كنون نبود كه تا بوده روز رزم * كس « عاطفى » ز خيل سپاهم نمانده است
ارديبهشت شرم
بر تورى سپيد عروس خيال دوست * چشمم به شوق در و گهر مىپراكند
ميخانهدار چشم تو در ساغر نگاه * مى ، بر دماغ اهل نظر مىپراكند
در گلستان روى تو ارديبهشت شرم * جاى عرق شكوفهء تر مىپراكند
از ابر جامههاى مزاحم تلألئى * آن آفتاب سينه بدر مىپراكند
چون كوى سينههاى تو لرزد دلم از آن * لطفى كه انعطاف كمر مىپراكند
شعله
در سينه به غير داغ حاشا * جز لاله گلى به باغ حاشا
تا شعلهء تر ز ديده خيزد * در مجلس من چراغ حاشا
در انتها
شبى ديگر ز ايّامم نمانده * شرابى در ته جامم نمانده
چنان در خود فرو رفتم كه از من * دگر چيزى بجز نامم نمانده