تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2482

مساهمون:

ص٢٤٨٢

نخل آرزو

نه ز رحمت كند به ما نظرى * نه بجويى ز حال دل خبرى نيست نقصى جز اين كمال تو را * كه ندارى به عاشقان نظرى از تو اى نخل آرزو ما را * نيست جز محنت و بلا ثمرى تا چه رخ داده كاين‌چنين با مات * نيست اى پادشاه حسن سرى خاك راهت شديم و باز از ناز * بر سر ما نمىكنى گذرى به دعا من نخواهمت ز خداى * كه نمانده‌ست در دعا اثرى دل سختت به سيم نرم كنم * سهل باشد زيان مختصرى چند گردى به گرد آن بالا * آخر اى دل از اين بلا حذرى وصفت اى دوست چو نتوانم كرد ؟ * كه نديدم بدين صفت بشرى درخور التفات نيست كسى * كز تو كرد التفات با دگرى عشق در ملك حسن گشت و نيافت * از تو اى خوبروى ، خوب‌ترى جان به جانان نمىرسد « عبرت » * تا نه در خويشتن كند سفرى

رحل اقامت

در راه عشق ، ما را خوف از خطر نباشد * بالاتر از سياهى رنگ دگر نباشد هركس كه عقل دارد داند كه در زمانه * خوش‌تر ز عشقبازى كارى دگر نباشد ما يك دقيقه غافل از ياد تو نباشيم * وز ما تو بىوفا را هرگز خبر نباشد گويند خوبرويى در لعبتان چنين است * ما ديده‌ايم آنجا زين خوب‌تر نباشد هرگز بدين لطافت ، گل در چمن نرويد * هرگز چنين حلاوت در نيشكر نباشد از هرچه در جهان است ممكن بود گذشتن * وز تو به هيچ تدبير ما را گذر نباشد هر ناظرى گرفته‌ست منظورى اندر آفاق * جز منظر تو ما را پيش نظر نباشد در صورت تو پيداست معنى و حسن و اين راز * پوشيده نيست زان كس ، كو بىبصر نباشد ما عاشقى و رندى بر عقل برگزيديم * هرچند كاين دو شيوه بىدردسر نباشد ما راست بىپروبال پرواز تا نگويى * پرواز كى توان كرد تا بال‌وپر نباشد « عبرت » در آن سر كوى ، رحل اقامت افكند * او را دگر از آنجا رأى سفر نباشد