نخل آرزو
نه ز رحمت كند به ما نظرى * نه بجويى ز حال دل خبرى
نيست نقصى جز اين كمال تو را * كه ندارى به عاشقان نظرى
از تو اى نخل آرزو ما را * نيست جز محنت و بلا ثمرى
تا چه رخ داده كاينچنين با مات * نيست اى پادشاه حسن سرى
خاك راهت شديم و باز از ناز * بر سر ما نمىكنى گذرى
به دعا من نخواهمت ز خداى * كه نماندهست در دعا اثرى
دل سختت به سيم نرم كنم * سهل باشد زيان مختصرى
چند گردى به گرد آن بالا * آخر اى دل از اين بلا حذرى
وصفت اى دوست چو نتوانم كرد ؟ * كه نديدم بدين صفت بشرى
درخور التفات نيست كسى * كز تو كرد التفات با دگرى
عشق در ملك حسن گشت و نيافت * از تو اى خوبروى ، خوبترى
جان به جانان نمىرسد « عبرت » * تا نه در خويشتن كند سفرى
رحل اقامت
در راه عشق ، ما را خوف از خطر نباشد * بالاتر از سياهى رنگ دگر نباشد
هركس كه عقل دارد داند كه در زمانه * خوشتر ز عشقبازى كارى دگر نباشد
ما يك دقيقه غافل از ياد تو نباشيم * وز ما تو بىوفا را هرگز خبر نباشد
گويند خوبرويى در لعبتان چنين است * ما ديدهايم آنجا زين خوبتر نباشد
هرگز بدين لطافت ، گل در چمن نرويد * هرگز چنين حلاوت در نيشكر نباشد
از هرچه در جهان است ممكن بود گذشتن * وز تو به هيچ تدبير ما را گذر نباشد
هر ناظرى گرفتهست منظورى اندر آفاق * جز منظر تو ما را پيش نظر نباشد
در صورت تو پيداست معنى و حسن و اين راز * پوشيده نيست زان كس ، كو بىبصر نباشد
ما عاشقى و رندى بر عقل برگزيديم * هرچند كاين دو شيوه بىدردسر نباشد
ما راست بىپروبال پرواز تا نگويى * پرواز كى توان كرد تا بالوپر نباشد
« عبرت » در آن سر كوى ، رحل اقامت افكند * او را دگر از آنجا رأى سفر نباشد