شكوفهء ناياب
اشكم به ديدهء شعلهء بىتاب مىشود * شبنم بر اين شكوفه چو سيماب مىشود
از نقرهء مذاب سرشك شبانهام * دامان كلبه چشمهء مهتاب مىشود
ما را ز سرد و گرم نگاهت دل نگاه * گه يخ زند به ديده و گه آب مىشود
از حيرت نگاه تو هنگامههاى شوق * در بستر نظارهء من خواب مىشود
بر قايق شكستهء من جاى هر حباب * چون بشكند ، دهانهء گرداب مىشود
از كوه انتظار تو صحراى طاقتم * درياى پرتلاطم سيماب مىشود
يادت به چشم پرنم اين زندگى سياه * خورشيد برشكفته ز مرداب مىشود
رويينتنم به حادثه ، امّا از آن نگاه * پولاد استقامت من آب مىشود
آن ماهىام كه در ته درياى زندگى * هر موجىام زبانهء قلاب مىشود
با بخت من نساخت عزيزم كه آفتاب * در باغ شب شكوفهء ناياب مىشود
رنجيده از صراحت من مدّعى كه زشت * از انعكاس آينه بىتاب مىشود
عاشق شهيد شادى عشقى فرحفزا * عاقل فداى قصّهاى اسباب مىشود
ما را به كنج ميكدهء دل شراب عشق * مستى فروش زندگى ناب مىشود
جانا دلم به دست زواياى خاطرات * عكس قشنگ ياد تو را قاب مىشود
در آسمان شعر معاصر ز « عاطفى » * ماه غزل چو مهر جهانتاب مىشود
جاودانگى
خورشيد سينه است دل داغدار ما * داغ محبّت است چراغ مزار ما
ساحل نبود مقصد امواج بحر عشق * سنگ مزار نيز نباشد كنار ما
ما را سخن به سنگ لحد نقش لاله است * جز اين نشان نوشته ندارد مزار ما
جز نام تو نشان حياتى نداشتيم * نام عزيز توست گران يادگار ما
اين جاودانه عشق مرا انتها مجوى * رنگ خزان به چهره نگيرد بهار ما
با اين حياى ذاتى و با آن غرور مست * بُردى به غير مرگ ندارد قمار ما
كارى به كار زندگىام نيست زان كه نيست * كارى تو را به كار گذشته ز كار ما
جانا به زور پنجهء بىاختيار عشق * جبر زمانه را شكند اختيار ما
آب بقا به باديهء عشق بعد مرگ * پا « عاطفى » نمىكشد از جويبار ما