تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2475

مساهمون:

ص٢٤٧٥

شكوفهء ناياب

اشكم به ديدهء شعلهء بىتاب مىشود * شبنم بر اين شكوفه چو سيماب مىشود از نقرهء مذاب سرشك شبانه‌ام * دامان كلبه چشمهء مهتاب مىشود ما را ز سرد و گرم نگاهت دل نگاه * گه يخ زند به ديده و گه آب مىشود از حيرت نگاه تو هنگامه‌هاى شوق * در بستر نظارهء من خواب مىشود بر قايق شكستهء من جاى هر حباب * چون بشكند ، دهانهء گرداب مىشود از كوه انتظار تو صحراى طاقتم * درياى پرتلاطم سيماب مىشود يادت به چشم پرنم اين زندگى سياه * خورشيد برشكفته ز مرداب مىشود رويين‌تنم به حادثه ، امّا از آن نگاه * پولاد استقامت من آب مىشود آن ماهىام كه در ته درياى زندگى * هر موجىام زبانهء قلاب مىشود با بخت من نساخت عزيزم كه آفتاب * در باغ شب شكوفهء ناياب مىشود رنجيده از صراحت من مدّعى كه زشت * از انعكاس آينه بىتاب مىشود عاشق شهيد شادى عشقى فرح‌فزا * عاقل فداى قصّه‌اى اسباب مىشود ما را به كنج ميكدهء دل شراب عشق * مستى فروش زندگى ناب مىشود جانا دلم به دست زواياى خاطرات * عكس قشنگ ياد تو را قاب مىشود در آسمان شعر معاصر ز « عاطفى » * ماه غزل چو مهر جهانتاب مىشود

جاودانگى

خورشيد سينه است دل داغدار ما * داغ محبّت است چراغ مزار ما ساحل نبود مقصد امواج بحر عشق * سنگ مزار نيز نباشد كنار ما ما را سخن به سنگ لحد نقش لاله است * جز اين نشان نوشته ندارد مزار ما جز نام تو نشان حياتى نداشتيم * نام عزيز توست گران يادگار ما اين جاودانه عشق مرا انتها مجوى * رنگ خزان به چهره نگيرد بهار ما با اين حياى ذاتى و با آن غرور مست * بُردى به غير مرگ ندارد قمار ما كارى به كار زندگىام نيست زان كه نيست * كارى تو را به كار گذشته ز كار ما جانا به زور پنجهء بىاختيار عشق * جبر زمانه را شكند اختيار ما آب بقا به باديهء عشق بعد مرگ * پا « عاطفى » نمىكشد از جويبار ما