ننگ ابد
سپاه عشق تو ملك وجود ويران كرد * بناى هستى عمرم به خاك يكسان كرد
چه گويمت كه چه كردهست خواهى ار دانى * بدانكه آنچه كه نايد به گفتگو آن كرد
چه كرد عشق تو عاجز ز گفتنم آن كرد * به من كه دورهء شوم قجر به ايران كرد
خدا چو طرّه زلفت كند پريشانش * كسى كه مملكت و ملّتى پريشان كرد
الهى آنكه به ننگ ابد دچار شود * هرآن كسى كه خيانت به ملك ساسان كرد
به اردشير غيور دراز دست بگو * كه خصم ، ملك تو را جز انگلستان كرد
خرابى آنچه به دل كرد والى حسنش * به اصفهان نتوان گفت ظلّ سلطان كرد
چو جغد بر سر ويرانههاى شاهعبّاس * نشست « عارف » و لعنت به روح خاقان كرد
روح حقيقت
بهتر ز كوى يار دل اندر نظر نداشت * يا چون من فلكزده جاى دگر نداشت
چندين هزار يار گرفتم يك از هزار * همچون هزار از دل زارم خبر نداشت
گفتم من آنچه راست به گوشى اثر نكرد * كِشتم من آنچه تخم حقيقت ثمر نداشت
جز قطره خون كه ديده نثار ره تو كرد * دل در بساط آه دگر در جگر نداشت
يكعمر ريختيم به دل خون و حاصلش * اين قطره گشت هيچ از اين بيشتر نداشت
آنى غم از خرابى بنيان عمر من * غفلت نكرد پيشتر از اين هنر نداشت
تا آن دقيقهاى كه نكرد استخوانم آب * از سر هواى عشق وطن دست برنداشت
سوگند مىخورم به حقيقت كه در جهان * روح بشر ز روح حقيقت خبر نداشت