تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2461

مساهمون:

ص٢٤٦١

ننگ ابد

سپاه عشق تو ملك وجود ويران كرد * بناى هستى عمرم به خاك يكسان كرد چه گويمت كه چه كرده‌ست خواهى ار دانى * بدانكه آنچه كه نايد به گفتگو آن كرد چه كرد عشق تو عاجز ز گفتنم آن كرد * به من كه دورهء شوم قجر به ايران كرد خدا چو طرّه زلفت كند پريشانش * كسى كه مملكت و ملّتى پريشان كرد الهى آنكه به ننگ ابد دچار شود * هرآن كسى كه خيانت به ملك ساسان كرد به اردشير غيور دراز دست بگو * كه خصم ، ملك تو را جز انگلستان كرد خرابى آنچه به دل كرد والى حسنش * به اصفهان نتوان گفت ظلّ سلطان كرد چو جغد بر سر ويرانه‌هاى شاه‌عبّاس * نشست « عارف » و لعنت به روح خاقان كرد

روح حقيقت

بهتر ز كوى يار دل اندر نظر نداشت * يا چون من فلك‌زده جاى دگر نداشت چندين هزار يار گرفتم يك از هزار * همچون هزار از دل زارم خبر نداشت گفتم من آنچه راست به گوشى اثر نكرد * كِشتم من آنچه تخم حقيقت ثمر نداشت جز قطره خون كه ديده نثار ره تو كرد * دل در بساط آه دگر در جگر نداشت يك‌عمر ريختيم به دل خون و حاصلش * اين قطره گشت هيچ از اين بيشتر نداشت آنى غم از خرابى بنيان عمر من * غفلت نكرد پيشتر از اين هنر نداشت تا آن دقيقه‌اى كه نكرد استخوانم آب * از سر هواى عشق وطن دست برنداشت سوگند مىخورم به حقيقت كه در جهان * روح بشر ز روح حقيقت خبر نداشت