بر سر گيتى بود ظلمت معلّم همچو نور * مىكند بىمزد چون خورشيد پرتوگسترى
قدر ما را گر نمىدانند مردم ، غم مدار * پيش داور مىبريم از خلق ، روز داورى
قدر خود را خويشتن بايست بشناسيم از آنك * « قدر زر ، زرگر شناسد قدر گوهر ، گوهرى »
وز خدا خواهيم ما توفيق خدمت هر زمان * گر بود خدمت صميمى هست ما را برترى
دولت وصل
شب ماهتاب يكره به رخت نگاه كردم * به ميان ماه و رخسار تو اشتباه كردم
من اگر به شبهه خورشيد رخ تو ماه خواندم * تو ز ماه ، بهترى عفو بكن گناه كردم
رخ همچو آفتابت چو به ماهتاب ديدم * ز غم تو پيشهء خود همه اشك و آه كردم
به اميد آنكه زلف تو شبى به چنگ آرم * همه روزگار خود را چو شب سياه كردم
چو هواى دولت وصل تو بود در سر من * نه به فكر مال بودم نه خيال جاه كردم
همه بود آرزويم كه مگر شوى تو يارم * همه عمر خود بدين فكر غلط تباه كردم
غم « عارفى » از آن است كه من فقط به عمرم * شب ماهتاب ، يكره به رخت نگاه كردم
غم
اگر از دلم دست بردارى اى غم * برآنم كه ديگر ، به گردت نگردم
به شرطى كه هرگز نگيرم سراغت * نگيرى سراغ دلم گر تو هردم
به صد بار ، سد لن ز من بشنوى تو * به يكبار گويى اگر تو يكى لم
چنان از تو بيزارم و بيمناكم * كه آن ساده زاهد ز مار جهنّم
بشر را تو هر لحظه نابود سازى * چه مىخواهى از جان اولاد آدم
كسى نيست كز شرّت آسوده باشد * ز اولاد آدم به هر جاى عالم
تواش كشتهاى در جهان هركه ميرد * مزاج بشر را تويى بدترين سم
چه مىخواهى از جانم اى آفت جان * ز جانم ندارى چرا دست ، اى غم