تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2464

مساهمون:

ص٢٤٦٤
بر سر گيتى بود ظلمت معلّم همچو نور * مىكند بىمزد چون خورشيد پرتوگسترى قدر ما را گر نمىدانند مردم ، غم مدار * پيش داور مىبريم از خلق ، روز داورى قدر خود را خويشتن بايست بشناسيم از آنك * « قدر زر ، زرگر شناسد قدر گوهر ، گوهرى » وز خدا خواهيم ما توفيق خدمت هر زمان * گر بود خدمت صميمى هست ما را برترى

دولت وصل

شب ماهتاب يك‌ره به رخت نگاه كردم * به ميان ماه و رخسار تو اشتباه كردم من اگر به شبهه خورشيد رخ تو ماه خواندم * تو ز ماه ، بهترى عفو بكن گناه كردم رخ همچو آفتابت چو به ماهتاب ديدم * ز غم تو پيشهء خود همه اشك و آه كردم به اميد آنكه زلف تو شبى به چنگ آرم * همه روزگار خود را چو شب سياه كردم چو هواى دولت وصل تو بود در سر من * نه به فكر مال بودم نه خيال جاه كردم همه بود آرزويم كه مگر شوى تو يارم * همه عمر خود بدين فكر غلط تباه كردم غم « عارفى » از آن است كه من فقط به عمرم * شب ماهتاب ، يك‌ره به رخت نگاه كردم

غم

اگر از دلم دست بردارى اى غم * برآنم كه ديگر ، به گردت نگردم به شرطى كه هرگز نگيرم سراغت * نگيرى سراغ دلم گر تو هردم به صد بار ، سد لن ز من بشنوى تو * به يك‌بار گويى اگر تو يكى لم چنان از تو بيزارم و بيمناكم * كه آن ساده زاهد ز مار جهنّم بشر را تو هر لحظه نابود سازى * چه مىخواهى از جان اولاد آدم كسى نيست كز شرّت آسوده باشد * ز اولاد آدم به هر جاى عالم تواش كشته‌اى در جهان هركه ميرد * مزاج بشر را تويى بدترين سم چه مىخواهى از جانم اى آفت جان * ز جانم ندارى چرا دست ، اى غم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2464 | سيد محمد باقر برقعى