آرام جان باش ، شيرينبيان باش ، سعدى زبان باش * در خاك طوسى ، توسن ترك از چه رانى
راه جان پوى ، فارسى گوى ، دست دل شوى * زود از اين الفاظ زشت بىمعانى
- 3 -
كوه و در و بر ، از برف يكسر ، چون وضع كشور * شد در فشار روح آزادى ، كش عمامه بر سر
دور گلستان ، چون دور ساسان ، رفت از زمستان * شد جانشين دور ساسان همچو دور تركمانى
اى باد نوروز ، بشتاب امروز ، با فتح و فيروز * رو مژده آر از فروردين بستان مژگانى
گو بهارا ، خود بيارا ، تا كه ما را * از كف ايّام جانفرسا رهانى
- 4 -
اى ابر آذار ( آذر ) طرف چمنزار ، بگرى چو من زار * چون آتش زر دشت پر كن لاله در اطراف گلزار
اى يار اكنون ، زن خيمه بيرون همچون فريدون * در پرچم گلبن ببين نقش درفش كاويانى
تا عيد جمشيد ، تا شير و خورشيد ، باقيست اميد * دارم به ايران جان و آذربايجان تا خود تو دانى
جاى انكار ، اندر اين كار ، نيست اى يار * آنكه فرق خادم و خائن را ندانى
نتوان گفت
به يار شرح دل پرملال نتوان گفت * نگفته بهتر امر محال نتوان گفت
خيال يكشبهء هجر تا به دامن حشر * اگر شود همهروزه وصال نتوان گفت
بسان نقش خيال از تصوّرات خيال * شدم تمام به كس اين خيال نتوان گفت