تو راست پنبهء غفلت به گوش و من الكن * به گوش گر سخن از قول لال نتوان گفت
نهان به پردهء اسرار عشق يكسر موى * به آنكه گشته نهان در جوال نتوان گفت
سخن ز علم مگو پيش جهل در بر جغد * حديث طاير فرخنده حال نتوان گفت
خموش باش كه در پيشگاه حسن جمال * سخن ز نكبت و جاه و جلال نتوان گفت
به ملتى كه ز تاريخ خويش بىخبر است * بجز حكايت محو و زوال نتوان گفت
به شيخ مدرسه اسرار مىفروش مگوى * كه حرف راست به شيطان خيال نتوان گفت
مجال اينكه دهم شرح زندگانى خويش * به دست خامه به عمرى مجال نتوان گفت
بس است شكوه و دلتنگى اينقدر « عارف » * بد از محيط على الاتّصال نتوان گفت
در وصف حال خود گويد
محيط گريه و اندوه و غصّه و محنم * كسى كه يكنفس آسودگى نديد منم
منم كه در وطن خويشتن غريبم و زين * غريبتر كه هم از من غريبتر وطنم
به هركجا كه قدم مىنهم به كشور خويش * دچار دزد ادارى ، اسير راهزنم
طبيعت از پى آزار من كمر بسته * كنم چه چاره چو دشمن قويست دم نزنم
نهال عمر مرا ميوه غير تلخى نيست * بر آن سرم كه من اين تلخ را ز بن بكنم
چو شمع آب شدم بسكه سوختم فرياد * كه ديگران ننشستند پاى سوختنم
چو گشت محرم بيگانه خانه به در گور * كفن بيار كه نامحرم است پيرهنم
بگو به يار كه اندر پى هلاكت من * دگر مكوش كه خود در هلاك خويشتنم
ياد وطن
هروقت ز آشيانهء خود ياد مىكنم * نفرين به خانوادهء صيّاد مىكنم
يا در غم اسارت جان مىدهم به باد * يا جان خويش از قفس آزاد مىكنم
شاد از فغان من دل صيّاد و من بدين * دلخوش ، كه بيدلى به جهان شاد مىكنم
جان مىكنم چو كوهكن از تيشهء خيال * بدبختى از براى خود ايجاد مىكنم
من بىخبر ز خانهء خود چون سرخرى * با هر درى كه مملكت آباد مىكنم
شايد رسد به گوش معارف صداى من * ز آن است « عارف » اين همه بيداد مىكنم