تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2460

مساهمون:

ص٢٤٦٠
تو راست پنبهء غفلت به گوش و من الكن * به گوش گر سخن از قول لال نتوان گفت نهان به پردهء اسرار عشق يكسر موى * به آنكه گشته نهان در جوال نتوان گفت سخن ز علم مگو پيش جهل در بر جغد * حديث طاير فرخنده حال نتوان گفت خموش باش كه در پيشگاه حسن جمال * سخن ز نكبت و جاه و جلال نتوان گفت به ملتى كه ز تاريخ خويش بىخبر است * بجز حكايت محو و زوال نتوان گفت به شيخ مدرسه اسرار مىفروش مگوى * كه حرف راست به شيطان خيال نتوان گفت مجال اينكه دهم شرح زندگانى خويش * به دست خامه به عمرى مجال نتوان گفت بس است شكوه و دلتنگى اين‌قدر « عارف » * بد از محيط على الاتّصال نتوان گفت

در وصف حال خود گويد

محيط گريه و اندوه و غصّه و محنم * كسى كه يك‌نفس آسودگى نديد منم منم كه در وطن خويشتن غريبم و زين * غريب‌تر كه هم از من غريب‌تر وطنم به هركجا كه قدم مىنهم به كشور خويش * دچار دزد ادارى ، اسير راهزنم طبيعت از پى آزار من كمر بسته * كنم چه چاره چو دشمن قويست دم نزنم نهال عمر مرا ميوه غير تلخى نيست * بر آن سرم كه من اين تلخ را ز بن بكنم چو شمع آب شدم بس‌كه سوختم فرياد * كه ديگران ننشستند پاى سوختنم چو گشت محرم بيگانه خانه به در گور * كفن بيار كه نامحرم است پيرهنم بگو به يار كه اندر پى هلاكت من * دگر مكوش كه خود در هلاك خويشتنم

ياد وطن

هروقت ز آشيانهء خود ياد مىكنم * نفرين به خانوادهء صيّاد مىكنم يا در غم اسارت جان مىدهم به باد * يا جان خويش از قفس آزاد مىكنم شاد از فغان من دل صيّاد و من بدين * دل‌خوش ، كه بيدلى به جهان شاد مىكنم جان مىكنم چو كوه‌كن از تيشهء خيال * بدبختى از براى خود ايجاد مىكنم من بىخبر ز خانهء خود چون سرخرى * با هر درى كه مملكت آباد مىكنم شايد رسد به گوش معارف صداى من * ز آن است « عارف » اين همه بيداد مىكنم