تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2447

مساهمون:

ص٢٤٤٧

زندگى

دل‌خون شد از تحمّل آلام زندگى * اوراق باد دفتر ايّام زندگى تن خسته ، جان فسرده دل آزرده عقل مات * بر مرده‌اى چو من نسزد نام زندگى دلتنگم از حيات خوش آن دم كه جان كنم * چون آفتاب طرف لب بام زندگى اين شاه‌باز سدره نشيمن ببين ، كه شد * خود از فشار پيچ و خم دام زندگى جز مرگ نشئه‌اى نتوان داشت جان من * آب بقا كه نيست مى جام زندگى پر شد سيه به ماتم غم‌گشتگان خويش * اين است رمز تيرگى شام زندگى از لالهء شب آبله آرد ، چو من مگر * خون داده جاى شير به دو مام زندگى عقل بصير ، پرتو انديشه هرچه داشت * شد محو در تراكم و ابهام زندگى تا در ميانه دل چه كشد زان كه گريه است * آغاز زندگانى و انجام زندگى از خواب خوش حقيقت مرگت كند بيان * « عابد » ببين بدائع ايهام زندگى

زلف نگونسار

هزاران پرده اندر ديده باشد تا به ديدارش * ميسّر نيست جز با چشم جان ديدار رخسارش چنان گرم است سوداى سر زلفت كه صد جان را * بهاى تار مويى نيست در آشفته بازارش عجب نى سوزم از تاب رخت چون شمع در بزمى * كه از خون دل پروانه رنگين است ديوارش تن از سنگينى اندوه ، بار دوش جان باشد * رخى بنماى تا زين بار گردانى سبك‌بارش مكن فكر چَرا ، آهوى من ! در مزرع گردون * بهل اين مرتع خشكيده را با گاو پروارش بسى قنديلها آويختند از طاق مينايى * و ليكن با كسى روشن نشد ظلمات اسرارش دل عاشق كه شد بيمار ناز چشم مخمورت * كه خواهد خورد جز ياقوت جانبخش تو تيمارش