زندگى
دلخون شد از تحمّل آلام زندگى * اوراق باد دفتر ايّام زندگى
تن خسته ، جان فسرده دل آزرده عقل مات * بر مردهاى چو من نسزد نام زندگى
دلتنگم از حيات خوش آن دم كه جان كنم * چون آفتاب طرف لب بام زندگى
اين شاهباز سدره نشيمن ببين ، كه شد * خود از فشار پيچ و خم دام زندگى
جز مرگ نشئهاى نتوان داشت جان من * آب بقا كه نيست مى جام زندگى
پر شد سيه به ماتم غمگشتگان خويش * اين است رمز تيرگى شام زندگى
از لالهء شب آبله آرد ، چو من مگر * خون داده جاى شير به دو مام زندگى
عقل بصير ، پرتو انديشه هرچه داشت * شد محو در تراكم و ابهام زندگى
تا در ميانه دل چه كشد زان كه گريه است * آغاز زندگانى و انجام زندگى
از خواب خوش حقيقت مرگت كند بيان * « عابد » ببين بدائع ايهام زندگى
زلف نگونسار
هزاران پرده اندر ديده باشد تا به ديدارش * ميسّر نيست جز با چشم جان ديدار رخسارش
چنان گرم است سوداى سر زلفت كه صد جان را * بهاى تار مويى نيست در آشفته بازارش
عجب نى سوزم از تاب رخت چون شمع در بزمى * كه از خون دل پروانه رنگين است ديوارش
تن از سنگينى اندوه ، بار دوش جان باشد * رخى بنماى تا زين بار گردانى سبكبارش
مكن فكر چَرا ، آهوى من ! در مزرع گردون * بهل اين مرتع خشكيده را با گاو پروارش
بسى قنديلها آويختند از طاق مينايى * و ليكن با كسى روشن نشد ظلمات اسرارش
دل عاشق كه شد بيمار ناز چشم مخمورت * كه خواهد خورد جز ياقوت جانبخش تو تيمارش