تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2444

مساهمون:

ص٢٤٤٤
يك روز صبح زودتر از اوستاد پير * فرزند او دوان به‌سوى كارگاه بود در دست خود چكش به سرانگشت مىفشرد * مىخواست آن كند به قولى گناه بود
* *
مىرفت تا كه بشكند آن زاده‌هاى وهم * وز پايه اين بناى كهن واژگون كند و آن‌سان كه رفته است به قرآن حكايتش * مىرفت تا كه بتكده‌اى را نگون كند
* *
وارد به كارگاه پدر گشت و خيره ماند * و آنگه گريست ز آن‌همه زيبايى و هنر گفتا دريغ زين همه عمرى كه رفته است * بر پاى اين بتان همه بىحاصل و ثمر
* *
آنگاه برگرفت گران پتك آهنين * وان مجمع خدايىشان را بكوفت زار بشكست هرچه بت كه تراشيده ديد و گفت * پايان كار هر بتى اين شد به روزگار
* *
آرى گذشتگان همه بىهيچ گفتگو * پيكرتراش وهم و خيالات بوده‌اند ما راست تا به تيشهء انديشه بشكنيم * آن را كه آن گروه به ايمان ستوده‌اند

پنجره غم

پنجره شد باز و باز ديدمش آنجا * آنكه چون شعر و شراب و شهد و شرر بود از پس چندى كه رفته بودم از اين شهر * ديدمش امّا نگار مرد دگر بود
* *
آن‌همه انبوه گيسوان سيه‌رنگ * كاين همه مىخواستم دراز بماند كوته‌شان كرده بود تا كه به يادش * زان همه بگذشته هيچ باز نماند
* *
موج سرشكم به رخ نريخته مىسوخت * بر سر اين بىثمر كوير بت‌آلود ديدهء او هم ز سوز رنج نهانش * پر شده از اشك چون ستاره شب بود
* *
پنجره را بست و پشت شيشه بخواندم * قصّهء اندوه‌هاى او ز نگاهش ديدهء او خيره مانده بود به رويم * ديدهء من نيز در دو چشم سياهش
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2444 | سيد محمد باقر برقعى