تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2448

مساهمون:

ص٢٤٤٨
توانى چهره‌ساى مقدم جانان شوى اى جان * گر آويزى شبى چون شانه در زلف نگونسارش خودى بگذار و بگذر پرزنان از طارم اعلى * مجو راز سرافرازى ز منصور و سرِ دارش گسست از هركس و پيوست با زنجير گيسويت * اسير توست اين سرگشته دل چندين ميازارش نبندم ديده از ديدار پروين تا سحر هر شب * مگر رؤياى چشمت خفته اندر چشم بيدارش مرا وقت است خوش از صحبت لعل لب جانان * تو را باد اى نصيحتگو حديث شيخ و اذكارش تو را كز جذبه انّى انا اللّه است دل روشن * چه خواهى از شرار نخلهء طور و شب تارش كه را تا نقد جان باشد بهاى گوهر وصلش * همه هستند و من هم چون همه اى دل خريدارش بنازم طوطى طبع سخنگوى تو را « عابد » * كه ريزد با هواى قند او شكّر ز منقارش

سوداگران درد

آنان كه شب چو مه به فلك خيمه برزدند * آبى به چشم خواب ز اشگ سحر زدند آراستند محفل گردون چو اختران * در لوح لاجورد فلك نقش زر زدند دادند عارفان به سُويداى دل فروغ * تا خاك كوى او به سواد بصر زدند قومى كه تيره بود زُجاج ضميرشان * تهمت به سير اختر و دور قمر زدند در پرده يك نواست چه شد يا رب اين گروه * هردم رهى سپرده و سازى دگر زدند بر سر مگر پياله كشيدند مِىكِشان * مستان عشق بين كه صُراحى به سر زدند يا رب كمان ابروى جانان چه آفتيست * كز آن هزار تير مرا بر جگر زدند سوداگران درد به عَرضِ متاع خويش * اوّل به خانهء دل عشّاق در زدند داغى كه بود در دل بلبل ز عشق گل * پروانه را شراره‌اى از آن به پر زدند