توانى چهرهساى مقدم جانان شوى اى جان * گر آويزى شبى چون شانه در زلف نگونسارش
خودى بگذار و بگذر پرزنان از طارم اعلى * مجو راز سرافرازى ز منصور و سرِ دارش
گسست از هركس و پيوست با زنجير گيسويت * اسير توست اين سرگشته دل چندين ميازارش
نبندم ديده از ديدار پروين تا سحر هر شب * مگر رؤياى چشمت خفته اندر چشم بيدارش
مرا وقت است خوش از صحبت لعل لب جانان * تو را باد اى نصيحتگو حديث شيخ و اذكارش
تو را كز جذبه انّى انا اللّه است دل روشن * چه خواهى از شرار نخلهء طور و شب تارش
كه را تا نقد جان باشد بهاى گوهر وصلش * همه هستند و من هم چون همه اى دل خريدارش
بنازم طوطى طبع سخنگوى تو را « عابد » * كه ريزد با هواى قند او شكّر ز منقارش
سوداگران درد
آنان كه شب چو مه به فلك خيمه برزدند * آبى به چشم خواب ز اشگ سحر زدند
آراستند محفل گردون چو اختران * در لوح لاجورد فلك نقش زر زدند
دادند عارفان به سُويداى دل فروغ * تا خاك كوى او به سواد بصر زدند
قومى كه تيره بود زُجاج ضميرشان * تهمت به سير اختر و دور قمر زدند
در پرده يك نواست چه شد يا رب اين گروه * هردم رهى سپرده و سازى دگر زدند
بر سر مگر پياله كشيدند مِىكِشان * مستان عشق بين كه صُراحى به سر زدند
يا رب كمان ابروى جانان چه آفتيست * كز آن هزار تير مرا بر جگر زدند
سوداگران درد به عَرضِ متاع خويش * اوّل به خانهء دل عشّاق در زدند
داغى كه بود در دل بلبل ز عشق گل * پروانه را شرارهاى از آن به پر زدند