بسكه سوزان است اشكم ديده چون گويد ندانم * كآتش سيّاله ريزد يا سرشك تر فشاند
نيست مه ، تابيده بر آئينهء ايوان قصرت * شاهد بزم فلك خواهد به پايت سر فشاند
غير من كاين عشق بىحاصل به جان مىپرورانم * حاصلى دارد تمنّا هركه تخمى برفشاند
نيست دود آه سر بر طارم مينا كشيده * دودهء غم دست دل بر فرق هفت اختر فشاند
با دو صد جان عاشقان هستند سر در پاى عشقت * نى عجب « عابد » در اين ره نيمهجانى گر فشاند
همسفر مردان
سرمهء چشم مه از خاك در مردان است * آب خورشيد ز فيض نظر مردان است
از دل تيرهء شب گر دمد انوار فلق * اثر نفخهء آه سحر مردان است
همچو شاهين چو گشايند جناحين عروج * عقل بيند كه جهان زير پر مردان است
كوس دولت سرِ بام لِمَنِ الملك زنند * گنج تسليم و رضا زير سر مردان است
گر دوصد تير كشد پر ز كمانخانهء غيب * سينهء همّت مردان ، سپر مردان است
نخلهء طور كز او بار انا اللّه ريزد * شاخ افروختهاى از شجر مردان است
آيت مستى دل چيست ندانم ليكن * بادهاى در قدح چشم تر مردان است
پاى هر لافزن اين مرحله نتوان پيمود * برو اى شيخ كز اين ره ، گذر مردان است
فيض بخشند به هر سوخته در وادى عشق * زان كه خاصيّت دُر ، در گهر مردان است
در سخن همره صائب شده « عابد » اى جان * پايمردى ، كه دلم همسفر مردان است