براى فرزندِ نداشتهام
تازه ره افتادهاى فرزند محكم گاه نه * راه دور است و زمان كوته هوا اندوهزاى
گر ز پاى افتى كسى دستت نمىگيرد به خير * برمياور هرگز از رنج زمان خويش واى
* *
باش پرچمدار پيكار عظيم زندگى * گر همه خون مىرود از پيكرت از پا مَايست
كودكم در راه انسانها تو پرچمدار باش * زان كه رهشان غير راه ايمنى و صلح نيست
* *
در خيالم كاخى از امّيد بر پا كردهام * كاخى از امّيد كش بالانشين آن تويى
ليك دانم اينكه در ميدان سخت زندگى * گوى سرگردان بىجان در خم چوگان تويى
ابراهيم
مىشد شب سياه به پشت افق نهان * غربال نور بيخته مىشد از آسمان
پيكرتراش پير ، چكش را به دست داشت * مىرفت سوى كارگه خود قدمزنان
* *
پيكرتراش قرن خداسازى بشر * مىرفت تا كه باز خدايى كند پديد
نورى كه از كنار افق چكّه مىنمود * در چون گشوده شد سر سنگها چكيد
* *
پيكرتراش وه چه هنرها كه كرده است * با دستهاى خود كه ز ناهيد آيتيست
او رفته است تا به سرا اختر خيال * آخر مگر نه ملك هنر را نهايتيست
* *
از سنگ خاره ساخته استاد پيكرى * كز آن چو شيشه مىگذرد قطرههاى نور
چون بالهاى آب طلا دادهء پرى * ز آنها كه خواندهايم در افسانههاى دور
* *
در عهد جاهلى كه تمدّن فسرده بود * اين اوستاد وه چه خداها كه آفريد
مىداد بهر ساختن يك خداى نو * هر روز باز او پدران مرا نويد