تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2439

مساهمون:

ص٢٤٣٩

بهار من

نه سر را هست جز فكر تو كارى * نه دل را جز غم تو غم‌گسارى نخواهم در دوعالم جز تو اى دوست * انيسى و رفيقى و نگارى سر شوريده‌اى دارم ز عشقت * نمانده در دلم بىتو قرارى ز هجرت ، دل چو سيماب است لرزان * مگر با من سر يارى ندارى ؟ به خود نازم كه شد عشقت شعارم * نه هركس را بود اين‌سان شعارى به عجز و زارىام مشغول و خوشحال * كه كار عاشقان عجز است و زارى نه جز وصلت مرا باشد دوايى * نه جز حُبّت مرا حصنى حصارى درى بگشا به رويم بىتأمل * گداى خود مهل در انتظارى بهار من جمال و طلعت توست * به « طوطى » كى رسد بوى بهارى ؟

قصّهء عشق

غمزهء چشم تو عاقل مىكند ديوانه را * بادهء عشق تو مجنون مىكند فرزانه را هركه را بينم به نوعى از تو مىگويد سخن * رونق از نام تو باشد كعبه و بتخانه را ذرّه‌اى از نور مهرت در درون شمع تافت * سوخت از نار محبّت هستى پروانه را غير عشقت هرچه ديدم در جهان افسانه بود * قصّهء عشق تو باطل ساخت هر افسانه را گر درآيى در دل « طوطى » شبى از راه لطف * تا ابد معمور سازى اين دل ويرانه را

هوادار تو

بيگانه شدم ز خلق تا يار توام * آزاد شدم تا كه گرفتار توام معروف شدم تا شده‌ام عارف تو * رستم ز هوس تا كه هوادار توام

احسن التّقويم

ملك دل من محيط هفت اقليم است * مستيم ز آب كوثر و تسنيم است تاجم ز تبارك است اى ديو رجيم * فخرم ز لواى احسن التّقويم است