بهار من
نه سر را هست جز فكر تو كارى * نه دل را جز غم تو غمگسارى
نخواهم در دوعالم جز تو اى دوست * انيسى و رفيقى و نگارى
سر شوريدهاى دارم ز عشقت * نمانده در دلم بىتو قرارى
ز هجرت ، دل چو سيماب است لرزان * مگر با من سر يارى ندارى ؟
به خود نازم كه شد عشقت شعارم * نه هركس را بود اينسان شعارى
به عجز و زارىام مشغول و خوشحال * كه كار عاشقان عجز است و زارى
نه جز وصلت مرا باشد دوايى * نه جز حُبّت مرا حصنى حصارى
درى بگشا به رويم بىتأمل * گداى خود مهل در انتظارى
بهار من جمال و طلعت توست * به « طوطى » كى رسد بوى بهارى ؟
قصّهء عشق
غمزهء چشم تو عاقل مىكند ديوانه را * بادهء عشق تو مجنون مىكند فرزانه را
هركه را بينم به نوعى از تو مىگويد سخن * رونق از نام تو باشد كعبه و بتخانه را
ذرّهاى از نور مهرت در درون شمع تافت * سوخت از نار محبّت هستى پروانه را
غير عشقت هرچه ديدم در جهان افسانه بود * قصّهء عشق تو باطل ساخت هر افسانه را
گر درآيى در دل « طوطى » شبى از راه لطف * تا ابد معمور سازى اين دل ويرانه را
هوادار تو
بيگانه شدم ز خلق تا يار توام * آزاد شدم تا كه گرفتار توام
معروف شدم تا شدهام عارف تو * رستم ز هوس تا كه هوادار توام
احسن التّقويم
ملك دل من محيط هفت اقليم است * مستيم ز آب كوثر و تسنيم است
تاجم ز تبارك است اى ديو رجيم * فخرم ز لواى احسن التّقويم است