چو بوتيمار سر در زير پر همواره نالانم * چو مىدانم كه در اين ره ، بسى خوف و خطر دارم
تويى معطى ، منم سائل ، تويى دانا ، منم جاهل * ز نادانى و فقر اكنون به جاى خير ، شر دارم
گهى خندم ، گهى نالم ، گهى بر خلق مىبالم * چو عشق توست آمالم ، به عالم اين هنر دارم
بگو « طوطى » برِ خلقان كه فرّم برشد از كيوان * گداى شاه شاهانم ، ازآنرو كرّ و فرّ دارم
گوهر مهر
تا مهر تو مىورزم ، نيكوهنرى دارم * در سايهء مهر تو ، آسوده سرى دارم
سوداى غم عشقت ، چون هست مرا در سر * هر لحظه در اين سودا ، سود دگرى دارم
از هر خبرى رستم تا از تو خبر جستم * با بىخبرى اكنون نيكو خبرى دارم
اى عشق تو ايمانم ، وى ياد تو درمانم * از بادهء عشق توست ، مستانه سرى دارم
لطف تو و عشق تو ، گر بالوپرم باشد * از بعد نينديشم ، چون بالوپرى دارم
ذكر تو و فكر تو ، قوت دلوجانم بس * با ذكر تو و فكرت ، خوش ماحضرى دارم
هستى چو تو آمالم ، بر خويش همىبالم * آمال تماشايت در هر سحرى دارم
چون گوهر مهر تو ، اندر صدف دل هست * بر خلق جهان گويم : يكتا گهرى دارم
در گلشن دهر اى يار ، بىنغمهء موسيقار * « طوطى » صفت از شوقت ، شور دگرى دارم
ملك دل
هرچند دل از فرقت تو در تبوتاب است * اى دوست ، بكن هرچه كنى عين صواب است
در ديده قدم نه كه به دل جايگه توست * از لطف مگو هيچ كه اين خانه خراب است
آبادى هر ملك ز سلطان بود آرى * اين ملك دل از دورى تو عين عذاب است