فكر كردم ز عارضت بوسم * آتشين بسكه بُد ، لبانم سوخت
« طوطى » ! از سوز نالهات آخر * آتشى جست و آشيانم سوخت
ناز مىكشم
شد مدّتى ز دلبركى ناز مىكشم * ناز بت ستمگر طنّاز مىكشم
يكعمر راز عشق نهان داشتم به دل * امروز پرده از سر اين راز مىكشم
هر شخص اجر كار در انجام مىبرد * جز من كه ناز عشق ز آغاز مىكشم
تا صبح نالههاى ضعيف جگرخراش * گنجشكسان به پنجهء شهباز مىكشم
ناخن به زخم سينهء چاك تا سحر * شبها چو زخمه بر زبر ساز مىكشم
دل را خبر ز رنگ و رخ دلبران نبود * من اين بلا ز ديدهء غمّاز مىكشم
« طوطى » ! چو افسر است نگارم ، بدين جهت * بار غمش به دوش چو سرباز مىكشم
اى بشر « 1 »
تا به كى مايل به شر فكر قتالى اى بشر * با بشر تا چند در جنگ و جدالى اى بشر
گاه مشغول خرابى با بُم و طيّارهاى * گاه با اژدر به فكر غرق هر سيّارهاى
آتش اندر عمرت افتد بسكه آتشپارهاى * بدتر از مار و رتيل و عقرب جرّارهاى
كى بود انسان بدينسان لاابالى اى بشر * كم به فكر اختراع آلت قتّاله باش
خرمن عمر بشر را آتش جوّاله باش * كم به فكر كندن اندر راه مردم چاله باش
كم خيال ابتكار شعلهء سيّاله باش
هامش
( 1 ) - منظومهء فوق را هنگام جنگ جهانى دوم سروده است كه قسمتى از آن آورده شد .