تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2427

مساهمون:

ص٢٤٢٧

من و رندان خرابات

اى دوست مرا جز تو در اين شهر كسى نيست * در خاطر من غير هوايت هوسى نيست دلدارى ما كن اگرت دسترسى هست * امروز كه فردا دگرت دسترسى نيست روى چمن‌آراى تو با مدّعيان گفت * گل را سر همراهى هر خار و خسى نيست حال دل مرغان گرفتار مپرسيد * از مرغ گلستان كه اسير قفسى نيست زين پس من و رندان خرابات كه يك‌عمر * در مدرسه ديديم كه صاحب‌نفسى نيست خوش خواند صبا اين غزل از قول « طلوعى » * اى دوست مرا جز تو در اين شهر كسى نيست

رباعيات

اى گل كه به دامان تو خارم شب و روز * چون ابر به پايت اشكبارم شب و روز تا جان ندهم ز دست دامان ندهم * زيرا به تو من اميدوارم شب و روز
* * *
روزم به فراق و شب به هجران گذرد * وين عمر گران در غم ارزان گذرد هر روز ببينم رخت اى ماه‌جبين * ساليست كه با رنج فراوان گذرد
* * *
اى آفت جان بىتو چنانم كه مپرس * چندان ز غم تو ناتوانم كه مپرس برقى ز نگاه خانمان‌سوز تو خاست * آن‌گونه بسوخت آشيانم كه مپرس
* * *
هركه در روزگار كارش نيست * مىتوان گفت روزگارش نيست مرگ بر مرد كار از آن تلخ است * كه پس از مرگ مرد كارش نيست