عشق نكويان
ز دست ديده و دل با كه گويم آنچه كشيدم * ز دست ديده چه ديدم ز دست دل چه كشيدم
چه عجزها كه نمودم چه نازها كه نمودى * چه عهدها كه شكستى چه زهرها كه چشيدم
تمام هستى خود را به دوستى تو دادم * جهان فروختم و تار گيسوى تو خريدم
به باد خرمن زلفت ز روزگار گذشتم * به نقش دانهء خالت ز آشيانه پريدم
دريغ و درد كه آخر به پاى گلشن حسنت * به غير رنج نبردم به غير خار نچيدم
كنون كه با دل پرخون تو را به غير سپردم * برو كه خير نبينى من از تو خير نديدم
الهى آنكه خدايت به آرزو برساند * كه من ز جور و جفايت به آرزو نرسيدم
هزار مرتبه گفتند دوستان « طلوعى » * كه گرد عشق نكويان نگرد من نشنيدم
نهال صبر
به طرف باغ دگر بار يار مىآيد * بيار باده كه از نو بهار مىآيد
به دور لاله ز عاشق نظر دريغ مدار * كه گل به ديدهء من بىتو خار مىآيد
ز من مپرس چرا صبر و اختيارت نيست * ز اشك پرس كه بىاختيار مىآيد
چه تيرها كه ز مژگانت اى ستارهء صبح * به قلب عاشق شبزندهدار مىآيد
اگر ز جنس فرومايگان كناره كنى * چه نقدها كه تو را در كنار مىآيد
چه غم كه مردم امروز با بدان يارند * تو نيك باش كه فردا به كار مىآيد
به دور عمر « طلوعى » نهال صبر نشاند * بدان اميد كه آخر به بار مىآيد