اصل حقيقت
ياران چرا به كلبهء ما سر نمىزنند * بر گرد آشيانهء ما سر نمىزنند
از دست رفتهايم و ز ما پا كشيدهاند * از پا فتادهايم و به ما سر نمىزنند
آنان كه مىزدند به ما لاف دوستى * اكنون چه كردهايم كه ديگر نمىزنند
شيرند و گام در كف آهو نمىنهند * بازند و بال سوى كبوتر نمىزنند
جانم فداى اهل حقيقت كه تا ابد * يكراه مىروند و به هر در نمىزنند
روزى براى قتل تو خنجر نمىكشند * روز دگر به ياد تو ساغر نمىزنند
درويشى است فخر « طلوعى » اگرچه خلق * جز بر در سراى توانگر نمىزنند
سرمنزل سعادت
بناى عمر دلا بر درستكارى كن * ز سر مترس در اين راه و پايدارى كن
ز پا فتاده چو بينى به دستگيرى كوش * چو غم رسيده بيابى تو غمگسارى كن
ز روى مهر به روز فقير رحمت آر * ز راه لطف به شام غريب يارى كن
كناره از صف اشخاص لاابالى گير * هماره پيروى مردمان كارى كن
قدم به جانب سرمنزل سعادت زن * هميشه كار ز روى اميدوارى كن
براى دخل به هر در كه ممكن است مرو * چنان كه خرج به اندازهاى كه دارى كن
چو حرص و آز كشد سوى احتياج و نياز * غنا گزين و در آن ملك شهريارى كن
هواى نفس « طلوعى » مجو و هر كارى * كه مىكنى ز براى رضاى بارى كن
گذر بر تربت شاعر
تا زد شرار عشق تو آتش به جان من * بر باد داد دود غمت دودمان من
تا ناوك نگاه تو دل را نشانه كرد * ديگر نشان نماند ز نام و نشان من
بر بامى آشيانه گرفتم كه بوم غم * يكدم برون نمىرود از آشيان من
دور گلم به ناله و آه و فغان گذشت * دور از تو واى بر غم دور خزان من
دردى كه ما ز دست غم دوست مىكشيم * دل داند و خدا و تن ناتوان من
يا رب بريده باد زبانى كه او بريد * ما را به جرم دوستى از همزبان من
روزى اگر به خاك « طلوعى » گذر كنى * بس نالهها كه بشنوى از استخوان من