تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2425

مساهمون:

ص٢٤٢٥

اصل حقيقت

ياران چرا به كلبهء ما سر نمىزنند * بر گرد آشيانهء ما سر نمىزنند از دست رفته‌ايم و ز ما پا كشيده‌اند * از پا فتاده‌ايم و به ما سر نمىزنند آنان كه مىزدند به ما لاف دوستى * اكنون چه كرده‌ايم كه ديگر نمىزنند شيرند و گام در كف آهو نمىنهند * بازند و بال سوى كبوتر نمىزنند جانم فداى اهل حقيقت كه تا ابد * يك‌راه مىروند و به هر در نمىزنند روزى براى قتل تو خنجر نمىكشند * روز دگر به ياد تو ساغر نمىزنند درويشى است فخر « طلوعى » اگرچه خلق * جز بر در سراى توانگر نمىزنند

سرمنزل سعادت

بناى عمر دلا بر درستكارى كن * ز سر مترس در اين راه و پايدارى كن ز پا فتاده چو بينى به دستگيرى كوش * چو غم رسيده بيابى تو غم‌گسارى كن ز روى مهر به روز فقير رحمت آر * ز راه لطف به شام غريب يارى كن كناره از صف اشخاص لاابالى گير * هماره پيروى مردمان كارى كن قدم به جانب سرمنزل سعادت زن * هميشه كار ز روى اميدوارى كن براى دخل به هر در كه ممكن است مرو * چنان كه خرج به اندازه‌اى كه دارى كن چو حرص و آز كشد سوى احتياج و نياز * غنا گزين و در آن ملك شهريارى كن هواى نفس « طلوعى » مجو و هر كارى * كه مىكنى ز براى رضاى بارى كن

گذر بر تربت شاعر

تا زد شرار عشق تو آتش به جان من * بر باد داد دود غمت دودمان من تا ناوك نگاه تو دل را نشانه كرد * ديگر نشان نماند ز نام و نشان من بر بامى آشيانه گرفتم كه بوم غم * يك‌دم برون نمىرود از آشيان من دور گلم به ناله و آه و فغان گذشت * دور از تو واى بر غم دور خزان من دردى كه ما ز دست غم دوست مىكشيم * دل داند و خدا و تن ناتوان من يا رب بريده باد زبانى كه او بريد * ما را به جرم دوستى از هم‌زبان من روزى اگر به خاك « طلوعى » گذر كنى * بس ناله‌ها كه بشنوى از استخوان من