غنچههاى بغض
رفتى و ديگر كسى اينسو صداى ما نكرد * گريه هم اين غنچههاى بغض ما را وا نكرد
شاخههاى خشك لب از خنده برگى تر نشد * ديمزار گونهها هم گل نمى پيدا نكرد
حجلهء پاييز دل را گل عروسى سر نزد * خيمهء ويران ما را هيچكس بر پا نكرد
موج بوديم و نگاهى ابرمان كرد و كنون * هيچ چشمى گريه بر خاكستر دريا نكرد
در ميان چارراه فصلها ما راكديم * در زمستانى كه برگى را نشان ما نكرد
آسمان چشم ما خاكستر خاكستريست * آبى و سبز نگاهى خانه در اينجا نكرد
رفتى و اين برگها را جا نهادى ، بعد تو * در دل ما جز زمستان هيچ فصلى جا نكرد
« از نيستان تا تو را ببريدهاند » و بردهاند * نى نواى ناى ما را هم لبى نجوا نكرد
مىبرد فرهاد را گر بيستون تا ذبح عشق * تيشه جز خونابه هم بر كام شيرينها نكرد
بىكسى
در مسير جانگداز جادههاى بىكسى * مىشكوفد زخم هم بر درد پاى بىكسى
با طلوع گريههايم در شب خاموش درد * نعرهها دارم به لب با هوى و هاى بىكسى
كس نبوده همنوايم ليك از سوز فراق * مرغ شب آتش گرفت از سوز ناى بىكسى
در خزان نااميدى در فصولى برگريز * جامه پوشيدم ز يلدا در عزاى بىكسى
ابر بغضآلود عالم با غم ديرين من * اشك مىبارد دمادم در هواى بىكسى
زورقى بشكستهام من در غروب اشكها * سوى گردابم كشاند ناخداى بىكسى
كس ندارد شوق ديدار مرا ، نازم به اشك * مىشود فانوس راه ناكجاى بىكسى
در دل پس كوچههاى يأس و حرمان و عذاب * كس نباشد همرهم جز سايههاى بىكسى
در كوير خشك عمرم هر زمان بينم به چشم * داغ خورشيدى برويد جاى پاى بىكسى
هيچ يارى ، مهربانى ، غمگسارى هم نماند * تا شود در عصر ماتم همنواى بىكسى
كوه غم بر دوش رفتم در غروبى بى « طلوع » * تا شوم گم چون غبارى در فضاى بىكسى
آب
زمستان دو چشمت را كشيدم * نگاه ابرىات را من چكيدم
نشستم عمق خشك گونههايم * صداى معنى آب را شنيدم