تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2420

مساهمون:

ص٢٤٢٠

غنچه‌هاى بغض

رفتى و ديگر كسى اين‌سو صداى ما نكرد * گريه هم اين غنچه‌هاى بغض ما را وا نكرد شاخه‌هاى خشك لب از خنده برگى تر نشد * ديمزار گونه‌ها هم گل نمى پيدا نكرد حجلهء پاييز دل را گل عروسى سر نزد * خيمهء ويران ما را هيچ‌كس بر پا نكرد موج بوديم و نگاهى ابرمان كرد و كنون * هيچ چشمى گريه بر خاكستر دريا نكرد در ميان چارراه فصلها ما راكديم * در زمستانى كه برگى را نشان ما نكرد آسمان چشم ما خاكستر خاكستريست * آبى و سبز نگاهى خانه در اينجا نكرد رفتى و اين برگها را جا نهادى ، بعد تو * در دل ما جز زمستان هيچ فصلى جا نكرد « از نيستان تا تو را ببريده‌اند » و برده‌اند * نى نواى ناى ما را هم لبى نجوا نكرد مىبرد فرهاد را گر بيستون تا ذبح عشق * تيشه جز خونابه هم بر كام شيرين‌ها نكرد

بىكسى

در مسير جانگداز جاده‌هاى بىكسى * مىشكوفد زخم هم بر درد پاى بىكسى با طلوع گريه‌هايم در شب خاموش درد * نعره‌ها دارم به لب با هوى و هاى بىكسى كس نبوده هم‌نوايم ليك از سوز فراق * مرغ شب آتش گرفت از سوز ناى بىكسى در خزان نااميدى در فصولى برگ‌ريز * جامه پوشيدم ز يلدا در عزاى بىكسى ابر بغض‌آلود عالم با غم ديرين من * اشك مىبارد دمادم در هواى بىكسى زورقى بشكسته‌ام من در غروب اشكها * سوى گردابم كشاند ناخداى بىكسى كس ندارد شوق ديدار مرا ، نازم به اشك * مىشود فانوس راه ناكجاى بىكسى در دل پس كوچه‌هاى يأس و حرمان و عذاب * كس نباشد همرهم جز سايه‌هاى بىكسى در كوير خشك عمرم هر زمان بينم به چشم * داغ خورشيدى برويد جاى پاى بىكسى هيچ يارى ، مهربانى ، غم‌گسارى هم نماند * تا شود در عصر ماتم هم‌نواى بىكسى كوه غم بر دوش رفتم در غروبى بى « طلوع » * تا شوم گم چون غبارى در فضاى بىكسى

آب

زمستان دو چشمت را كشيدم * نگاه ابرىات را من چكيدم نشستم عمق خشك گونه‌هايم * صداى معنى آب را شنيدم