تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2418

مساهمون:

ص٢٤١٨

دختر آواره

آمد به شهر ، دختر آواره‌اى ز ده * كز دست روزگار بجز چشم تر نداشت سيلى تمام هستى او را ربوده بود * جز جامه پاره هيچ لباسى به بر نداشت از جور سيل خانه‌برانداز دخترك * مادر ز دست داده و بر سر پدر نداشت از هستى زمانه به دنبال خويشتن * جز گوهر بكارت ، چيزى دگر نداشت هرچند بود جامهء او مندرس ولى * رخشندگى صورت او را قمر نداشت شد هر طرف روان پى قوت و غذا به شهر * امّا كسى نظر سوى آن دربه‌در نداشت ناچار گشت كلفت خان‌زاده‌اى جوان * خانى كه جز به عفّت دختر نظر نداشت خانى كه گشته بود ز رنج كسان غنى * خانى كه غير خوردن و خفتن هنر نداشت دادش شبى شراب به هر حيله‌اى كه بود * دختر خبر ز فتنهء مستى و شر نداشت زان باده گشت مست و بيفتاد بر زمين * وقتى بلند گشت كه ديگر گهر نداشت دختر چو گشت باخبر از وضع خويشتن * بسيار گريه كرد و ليكن ثمر نداشت در پيش آن جوان چه‌بسا التماس كرد * افسوس ناله‌اش به دل او اثر نداشت آخر برون ز خانهء صيّاد خويش شد * اين مرغ خسته‌اى كه دگر بال‌وپر نداشت با حال يأس رو سوى زاينده‌رود كرد * رفت آن‌قدر كه طاقت رفتن دگر نداشت بنشست و خورد تكه ترياك و جان سپرد * تا مدّتى ز مردهء او كس خبر نداشت

نوبهار

بيار باده كه آمد بهار بهجت‌خيز * گذشت فصل زمستان و موسم پاييز ز دست مهر طبيعت شدند سبز و بزرگ * به زير خاك همه دانه‌هاى كوچك و ريز ز بس‌كه سبزه سر از خاك و گل برآورده * به باغ و دشت به پا گشته روز رستاخيز به طرف كوه و چمن هركجا اگر گذرى * به گوش مىرسدت نغمه‌هاى روح‌انگيز سپاه وجد و طرب فتح كرده دنيا را * گروه نكبت و سرما گرفته راه گريز براى ملك دل بلبلان شوريده * نموده سبزه‌قشونى ز خيل گل تجهيز بيا به من ز سر لطف كن نظر كه مرا * به غير دامن وصل تو نيست دستاويز