هر مشكلى كه در ره ما گشته آشكار * با چشم عقل چارهء آن جستجو كنيم
هركس ز راه راست كمى منحرف شود * بىپرده انتقاد فراوان از او كنيم
بىخوف و بيم در ره مردم قدم نهيم * بىترس و باك حمله بهسوى عدو كنيم
از هر طرف دهيم به هم دست اتّفاق * تا خصم را محاصره از چهار سو كنيم
در رزم بين مردم احرار و ارتجاع * فتح از براى ملّت خود آرزو كنيم
از نشئهء شراب عدالت « طلاييا » * در روز فتح هلهله و هاىوهو كنيم
اميدوار
به زير پتك حوادث بسان سندان باش * چو كوه محكم و ثابت به پيش توفان باش
غم گذشتهء تاريك را مخور هرگز * اميدوار بر آيندهء درخشان باش
اگرچه قوت تو از خار غصّه خون دل است * به گلستان جهان همچو غنچه خندان باش
چو گشته است فراهم تو را لباس و مكان * به ياد مردم بىخانمان و عريان باش
به روزگار جوانى تو فكر پيرى كن * به نوبهار در انديشهء زمستان باش
اگر كه رشتهء مذهب تو را به گردن نيست * ز راه رحم و مروّت مطيع وجدان باش
مباش تابع اهل فسانه و اوهام * مطيع منطق و عقل و دليل و برهان باش
تمام خلق جهان پيش خالقاند عزيز * « طلايى » از دلوجان يار نوع انسان باش
آهوى رميده
پيوند مهر بهر چه از من بريدهاى * حرف بدى مگر كه تو از من شنيدهاى
با كلك جور بهر چه در مكتب وفا * خطّ جفا به لوح محبّت كشيدهاى
با من هميشه دم ز وفا مىزنى و مهر * اكنون چه شد كه رشتهء الفت بريدهاى
برگو گناه من چه بود اى اميد جان * كز پيش من چه آهوى وحشى رميدهاى
برگو كه دوش باده كجا نوش كردهاى * با كى ؟ كجا ؟ كنار چه كس آرميدهاى
برگو به من ز لعل لب جانفزاى خويش * با بوسهاى به جسم چه كس جان دميدهاى
خوردى مگر دوباره فريب رقيب را * يا دام ديگرى به رهش گستريدهاى
خاكم به سر ! چو گل نكند در كنار خار * پيراهن وفا و حيا را دريدهاى
آيا به عمر خويش شبى اى شكردهان * طعم شرنگ و تلخى هجران چشيدهاى