بر آن گشتم كه بنشينم به بزم عاشقان يكدم * اگر ساقى نگويد رو ، تو باشى از گنهكاران
به هرجا جستجو كردم نشانى زين نه آن ديدم * ره ميخانه را بايد كه بينم چهرهء ياران
من ار هشيار و گر مستم به زلف يار پيوستم * نداند كس بجز دلدار مستم يا ز هشياران
برفتم عمرى و آخر مراد من نشد حاصل * نه از مسجد نه از منبر نه از گفتار دينداران
ز رنج ديگران بايد بكوشم بهر بهبودى * و گرنه همچو خارم در ميان دشت و كهساران
بگويد با نواى دل « طريقت » دارد ار مشكل * نيازش تا شود حاصل بريزد اشك چون باران
شوق ديدار
ديدن روى تو آشفته و حيرانم كرد * دربهدر بر سر هر كوى و بيابانم كرد
جهد كردم كه به جايى سروسامان گيرم * عشقت اى جان جهان بىسروسامانم كرد
تا كه زلف سيهات بر رخ سيمين افتاد * مه روى تو نهان گشت و پريشانم كرد
چشم من از غم هجران تو يكعمر گريست * خون دمادم عوض اشك به دامانم كرد
روز و شب عشق كشانيد به هر سوى مرا * گه در آن دشت جنون گاه به زندانم كرد
عشق جانسوز تو شد باعث رسوايى من * كه همىسوزم و از كرده پشيمانم كرد
ديد تا نقش رخ دوست « طريقت » گفتا * شوق ديدار ز خود ، بى خود و گريانم كرد
اختر حسن
من در آيينهء دل روى تو را مىبينم * رخ نمودى و در آن نور خدا مىبينم
نورى از روى تو شد جلوهگراى اختر حسن * زان منوّر همهء ارض و سما مىبينم
تا كه در ملك جهان پرتو روى تو فتاد * عالمى يكسره پرنور و ضيا مىبينم
هركجا صحبت عشق است و لب لعل نگار * بزم عيشيست در آن لطف و صفا مىبينم