تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2413

مساهمون:

ص٢٤١٣
بر آن گشتم كه بنشينم به بزم عاشقان يك‌دم * اگر ساقى نگويد رو ، تو باشى از گنهكاران به هرجا جستجو كردم نشانى زين نه آن ديدم * ره ميخانه را بايد كه بينم چهرهء ياران من ار هشيار و گر مستم به زلف يار پيوستم * نداند كس بجز دلدار مستم يا ز هشياران برفتم عمرى و آخر مراد من نشد حاصل * نه از مسجد نه از منبر نه از گفتار دينداران ز رنج ديگران بايد بكوشم بهر بهبودى * و گرنه همچو خارم در ميان دشت و كهساران بگويد با نواى دل « طريقت » دارد ار مشكل * نيازش تا شود حاصل بريزد اشك چون باران

شوق ديدار

ديدن روى تو آشفته و حيرانم كرد * دربه‌در بر سر هر كوى و بيابانم كرد جهد كردم كه به جايى سروسامان گيرم * عشقت اى جان جهان بىسروسامانم كرد تا كه زلف سيه‌ات بر رخ سيمين افتاد * مه روى تو نهان گشت و پريشانم كرد چشم من از غم هجران تو يك‌عمر گريست * خون دمادم عوض اشك به دامانم كرد روز و شب عشق كشانيد به هر سوى مرا * گه در آن دشت جنون گاه به زندانم كرد عشق جانسوز تو شد باعث رسوايى من * كه همىسوزم و از كرده پشيمانم كرد ديد تا نقش رخ دوست « طريقت » گفتا * شوق ديدار ز خود ، بى خود و گريانم كرد

اختر حسن

من در آيينهء دل روى تو را مىبينم * رخ نمودى و در آن نور خدا مىبينم نورى از روى تو شد جلوه‌گراى اختر حسن * زان منوّر همهء ارض و سما مىبينم تا كه در ملك جهان پرتو روى تو فتاد * عالمى يكسره پرنور و ضيا مىبينم هركجا صحبت عشق است و لب لعل نگار * بزم عيشيست در آن لطف و صفا مىبينم