آنكه سوزد ز غم عشق و بسازد همه عمر * عاشقى صادق و بىرنگ و ريا مىبينم
اين چه سرّيست كه عشّاق بسوزند و ليك * لب فروبسته و بىچونوچرا مىبينم
تا فكندى به سر خلق جهان سايهء لطف * همه را در طرب و شور و نوا مىبينم
چشم زيباى تو را ديد و « طريقت » گفتا * چشمهء جور و سخا مهر و وفا مىبينم
راز نهفته
كو محرمى كه راز دل خود بيان كنم * اسرار عشق و عاشقىام را عيان كنم
راز نهفته را نتوان كرد آشكار * از بيم مدّعيست كه آن را نهان كنم
با غير دوست كى بتوان گفت سرّ عشق * گويم به دوست هرچه بگويم همان كنم
هرچند پير و خسته ز جور زمان شدم * امّا به يك نگه دل خود را جوان كنم
باور كنيد اينكه من از عشق زندهام * نبود كه عشق باشد و نقل مكان كنم
ما عاشقيم و دل برِ جانان سپردهايم * با يك اشاره در ره وى ترك جان كنم
ذكرش فضاى كلبه دل را دهد صفا * نام وِرا دواى تن ناتوان كنم
گويد « طريقتى » كه ندارم ز دامنش * دست طلب ز باده و رطل گران كنم