نالهء بلبل
يوسف اگر نهان به زليخا نظر نداشت * از راز او نخست چرا پرده برنداشت
گيرم سحر رسيد و دعايم اثر نداشت * باز اين بهانهايست كه شامم سحر نداشت
گفتم لبش به لعل توانم شبيه كرد * ديدم كه لعل خاصيّت نيشكر نداشت
گويى خطايى از من مسكين گرفته باز * كامروز از عتاب ز من چشم برنداشت
مىشد كه كام دل دهدش با همه حجاب * يوسف اگر ز عشق زليخا خبر نداشت
خونم حلال بادت ! اگر گويى اين جوان * تا ترك سر نكرد دل از دوست برنداشت
شد باعث هجوم تماشاييان گل * اى كاشكى كه نالهء بلبل اثر نداشت
بخشيد بوسهاى به من و جان گرفت و گفت * بيچاره بود عاشق و چيز دگر نداشت
عجز « طراز » عاقبت اينجا رساند كار * ور نه نخست ناز و غرور اينقدر نداشت
زمزمهء تحسين
آنچه معلوم شد از سرّ خرابات اين است * كه علاج غم ديرينه مى ديرين است
باده را عيب نگفتند بهجز تلخى طعم * بىخبر كز كف شيريندهنان شيرين است
در خلاص غم عشقم همه ياران به دعا * متّفق گشته و غافل كه مرا نفرين است
من به تخمين چو مهت خواندم و دلگيرى از آن * چه كنم سهو و خطا لازمهء تخمين است
نقطهء عشق بود مركز پرگار وجود * آنچه بيرون بود از دايره ، عقل و دين است
با فرومايه كجا عيش كند دختر رز * اين عروسيست كه او را دوجهان كابين است
گويى از حسن ازل نكتهسرا گشت « طراز » * كه همه ذكر ملك ، زمزمهء تحسين است
شوق وصال
هركه را شور تو در سر پى سامان نرود * هركه را درد تو در دل پى درمان نرود
تا برآشفته صبا زلف پريشان تو را * كس در اين شهر نيايد كه پريشان نرود
لب من تشنه كه دريا نكند سيرابش * تا خود اندر سر آن چاه زنخدان نرود
مىرود سرو من و چشم جهانى ز پىاش * حذر از چشم بد ، اى كاش خرامان نرود
با همه شوق وصال تو ز بس رشك رقيب * كس به كوى تو نيايد كه پشيمان نرود
تا « طراز » است كسى گوش به بلبل نكند * تا تويى كس به تماشاى گلستان نرود