تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2410

مساهمون:

ص٢٤١٠

نالهء بلبل

يوسف اگر نهان به زليخا نظر نداشت * از راز او نخست چرا پرده برنداشت گيرم سحر رسيد و دعايم اثر نداشت * باز اين بهانه‌ايست كه شامم سحر نداشت گفتم لبش به لعل توانم شبيه كرد * ديدم كه لعل خاصيّت نيشكر نداشت گويى خطايى از من مسكين گرفته باز * كامروز از عتاب ز من چشم برنداشت مىشد كه كام دل دهدش با همه حجاب * يوسف اگر ز عشق زليخا خبر نداشت خونم حلال بادت ! اگر گويى اين جوان * تا ترك سر نكرد دل از دوست برنداشت شد باعث هجوم تماشاييان گل * اى كاشكى كه نالهء بلبل اثر نداشت بخشيد بوسه‌اى به من و جان گرفت و گفت * بيچاره بود عاشق و چيز دگر نداشت عجز « طراز » عاقبت اينجا رساند كار * ور نه نخست ناز و غرور اين‌قدر نداشت

زمزمهء تحسين

آنچه معلوم شد از سرّ خرابات اين است * كه علاج غم ديرينه مى ديرين است باده را عيب نگفتند به‌جز تلخى طعم * بىخبر كز كف شيرين‌دهنان شيرين است در خلاص غم عشقم همه ياران به دعا * متّفق گشته و غافل كه مرا نفرين است من به تخمين چو مهت خواندم و دلگيرى از آن * چه كنم سهو و خطا لازمهء تخمين است نقطهء عشق بود مركز پرگار وجود * آنچه بيرون بود از دايره ، عقل و دين است با فرومايه كجا عيش كند دختر رز * اين عروسيست كه او را دوجهان كابين است گويى از حسن ازل نكته‌سرا گشت « طراز » * كه همه ذكر ملك ، زمزمهء تحسين است

شوق وصال

هركه را شور تو در سر پى سامان نرود * هركه را درد تو در دل پى درمان نرود تا برآشفته صبا زلف پريشان تو را * كس در اين شهر نيايد كه پريشان نرود لب من تشنه كه دريا نكند سيرابش * تا خود اندر سر آن چاه زنخدان نرود مىرود سرو من و چشم جهانى ز پىاش * حذر از چشم بد ، اى كاش خرامان نرود با همه شوق وصال تو ز بس رشك رقيب * كس به كوى تو نيايد كه پشيمان نرود تا « طراز » است كسى گوش به بلبل نكند * تا تويى كس به تماشاى گلستان نرود