تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2408

مساهمون:

ص٢٤٠٨
صدراعظم را كه مردى زشت‌رو بود با اين بيت هجو كرد :
اوّل خداى هجو تو كرد و دوّم طراز * گيرم مرا زدى تو ، خدا را چه مىكنى
طراز براثر صدمات واردهء جسمى و تألمات روحى ، درحالىكه بيش از 37 سال نداشت ، در سال 1262 هجرى قمرى بدرود حيات گفت . طراز شاعرى توانا و اديبى فاضل بود و به فنون شعر و ادب تسلط داشت ، اما مديحه‌گو و هجوسرا بود . پس از آن واقعه دست از مدح و ذم كشيد ، جز به ستايش پيغمبر و دودمانش شعرى نسرود و از گذشته‌اش اظهار تأسف كرده و گويد :
به روزگار جوانى كه از شمار و سنين * مرا ز عمر گذشته است بيست يا كمتر . . . ولى دريغ كه آلوده‌ام زبان زين پيش * به مدح خيره‌سرى سفله‌خوى دون‌پرور
و در جايى ديگر در مدح پيغمبر گويد :
اگرچه مدح تو اى بو المكارم دوران * مرا كنون شده كفّارهء گنه يكسر
طراز يزدى در زادگاه خود مدفون گرديد . خانه‌اش در يزد معروف و از خانه‌هاى سنتى آن شهر بشمار مىرود .

چكامه حماسى مختوم به ستايش حضرت على ( ع )

نازم به عزّتى كه جهان‌آفرين دهد * بخشنده‌اى كه هرچه دهد نازنين دهد عزّت نه آن بود كه فرومايه آسمان * كس را به اقتدار بنات و بنين دهد عزّت نه آن بود كه سيه‌كاسه روزگار * كس را به امتداد شهور و سنين دهد عزّت نه آن بود كه خديوى جهانستان * كس را به احتشام كلاه و نگين دهد عزّت نه آن بود كه وزيرى بزرگوار * كس را به استعانت رأى رزين دهد عزّت نه آن بود كه اميرى سپاه‌كش * كس را به يارى سلح آهنين دهد عزّت نه آن بود كه مهين عالمى ز فضل * كس را به درس مذهب و تعليم دين دهد عزّت نه آن بود كه سخندانى از طمع * كس را به جلوه‌اى سخنان متين دهد عزّت نه آن بود كه ز پى باشدش زوال * چون عزّتى كه واسطهء آن و اين دهد اين‌ها نه عزّتيست كه از صاحبان ذوق * كس را تسلّى دل اندوهگين دهد بنگر خداى را كه چو كس را عزيز خواست * نقدش نگيرد و دوجهانش رهين دهد هم او دهد به خاك‌نشينى چو من « طراز » * طبعى چنان‌كه خجلت ماء معين دهد