اى مه نو ، تو به شكرانهء ايّام شباب * با من پير شبى آى و هماغوشى كن
گر كه از صحبت ما خاطرت افسرده شود * ساكتم يكدم از آن داروى بيهوشى كن
خواهى ار ، از صدف فكر پديد آيد درّ * بحرسان موج مزن ميل به خاموشى كن
« طاهرى » سرّ معماى لبش حل نشود * وصف آن طرّهء طرّار بناگوشى كن
بوستان آدميّت
در بوستان آدميّت گل باش * ور نه چه خار و خس ، به نظر خوارى
خواهى اگر حقيقت انسانى * حاشا دلى ز خلق بيازارى
خواهى شوى به صدق و صفا شهره * بنما به قول و عهد وفادارى
با مردمان همان بنما كان را * در حق تو كنند و روا دارى
از بد ، به غير بد نشود حاصل * نيكى ثمر دهد ز نكوكارى
هرگز نتيجهاى نبود كامل * بيچارگيست حاصل بيكارى
از رنج خويش كسب معيشت كن * ور نه به نوع خويش تو سربارى
غرّه مشو به ثروت اجدادى * كاين نشئهات كشد سوى خمارى
تا ايستادهاى و توانايى * افتاده را به لطف نما يارى
نقش مهر
از دشمن آنچه آيد ، من خرده برنگيرم * رفتار دوستانم افكنده سربهزيرم
ز آنان كه بود ما را امّيد دستگيرى * هنگام دستگيرى ، كردند دستگيرم
آن را كه تير دادم از بهر تيرهروزى * چون روز تيره آمد ز آن تير زد به تيرم
طاوسم و شدم زاغ ، همسر ز تيرهبختى * در باغ ، همسرى را با زاغ ناگزيرم
سخت است زندگانى بىوجههء تناسب * اى كاش بود مأوى در كام شرزهشيرم
با دامن بلندش كوتاهدستىام بين * آخر نشد ميسّر تا دامنش بگيرم
از سفلگان مداريد ، امّيد رادمردى * كز دست سفلهپرور بر چرخ شد نفيرم
تن را به علم و دانش بايست زيب و زيور * ملبوس خواه كرباس ، يا باشد از حريرم
اى « طاهرى » هرآن را خلق و خصال نيكوست * آيينهوار مهرش نقش است در ضميرم