خيال او
ديشب ربود خواب ز چشمم خيال او * آتش فكند بر دلوجانم ملال او
آمد به خاطرم همه قول و قرار پيش * آن خوى دلپذير و بهشتى جمال او
افتاد چشم من به سپهر و ستارگان * بودند آيتى ز خدايى جلال او
ناهيد آن ستارهء رخشندهء سپهر * مىخواند بر صحيفهء دل از كمال او
بهتر ز كوى عشق نديدم مقام امن * گشتم غمين ز عهد وى و از مقال او
روييد بر سرش همه موى سپيد و واى * من خواندم از دو چشم جوانى زوال او
مىخواند دوش زهره به گوش دل اين پيام * بهتر بود ترا ز حقيقت خيال او
آرزو
چيست اين درياى ژرف آرزو * چيست اين صحراى پرنقش و نگار
گر نبودى آرزو اندر جهان * آمدى كى زندگى ما را به كار
* *
مىفرستيم همره باد صبا * گيسوى خوشرنگ و بوى آرزو
تا برد آنجا كه خاطرخواه اوست * تا برآرد آرزوى آرزو
* *
آرزو باشد بسان برف كوه * سوز حرمانش نمايد آب زود
مىشود جارى چو سيل از ديدگان * برفهاى آرزو گويى نبود
* *
باطل آمد اين حديث رفتگان * عيب نبود بر جوانان آرزو
كاشكى هرگز نبودى آرزو * يا رسيدى خود به پايان آرزو