تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2399

مساهمون:

ص٢٣٩٩

در مزرعهء هستى

ترك همگان گفتم ، ترك تو نمىگويم * بيگانه شدم از خلق ، غير تو نمىجويم گويند خطا باشد ، ترك همگان گفتن * ترك تو خطا باشد ، ترك تو نمىگويم بر دل بنشاند گر ، زنگار غم ايّام * هر زنگ غمى را من ، با عشق تو مىشويم دلشاد به گل هستم ، بوى تو از آن خيزد * من هر گل زيبا را ، با ياد تو مىبويم در مزرعهء هستى ، با مهر تو سرسبزم * در گلشن بيگانه ، شاداب نمىرويم آن « طلعت » نيكو را ، گفتند ز دل شويم * چون جان منى ، از جان ، من دست نمىشويم

رضاى دوست

در رضاى دوست مىجويم رضاى خويشتن * با خيالش كرده‌ام روشن سراى خويشتن ساختم در راه او با سرزنشهاى حسود * گو بماند مدّعى در مدّعاى خويشتن نرگس مستش به مىخواران ، ره مستى ببست * يافت بيمار از نگاه او شفاى خويشتن تا مگر روشن شود از آتش دل طور جان * سوختم در پرتو مهر و وفاى خويشتن عقده‌هاى زندگى با دست خود بايد گشود * بايد اين ره طى كنيم اما به پاى خويشتن مطربا ! درد فراوان نغمه‌ام از ياد برد * زخمه‌اى ، تا بشنوم از دل نواى خويشتن آشنا با او چو شد دل گشت او ناآشنا * وه چه سازم با دل دير آشناى خويشتن تا مرا بر سر خيال « طلعت » او نقش بست * كى جدا بينم ز دل نقش خداى خويشتن

انجمن‌آرا

دلم اى دوست جدا از تو شكيبا نشود * بىگل روى تو گلزار فريبا نشود آنچه خوبى و جمال است به چشم دل من * بىجمال تو دلارام دلارا نشود آنچه زيبايى و لطف است ز حسن رخ توست * بىتو زيبايى ، خود اين همه زيبا نشود فتنه خيزد چو بدان قامت رعنا خيزى * به كنارم بنشين فتنه كه غوغا نشود باغ و صحرا شده سرسبز و طرب‌خيز ولى * آنكه در بند تو شد جانب صحرا نشود ديگرى نيست كه جاى تو نشيند در دل * غير گل هم‌نفس بلبل گويا نشود سوزش و سازش پروانه ، عشق است ز عشق * شمع را آتش دل بيهُده بر پا نشود گر مى بزم من از پرتو مهر رخ توست * بىجهت « طلعت » يار انجمن‌آرا نشود