در مزرعهء هستى
ترك همگان گفتم ، ترك تو نمىگويم * بيگانه شدم از خلق ، غير تو نمىجويم
گويند خطا باشد ، ترك همگان گفتن * ترك تو خطا باشد ، ترك تو نمىگويم
بر دل بنشاند گر ، زنگار غم ايّام * هر زنگ غمى را من ، با عشق تو مىشويم
دلشاد به گل هستم ، بوى تو از آن خيزد * من هر گل زيبا را ، با ياد تو مىبويم
در مزرعهء هستى ، با مهر تو سرسبزم * در گلشن بيگانه ، شاداب نمىرويم
آن « طلعت » نيكو را ، گفتند ز دل شويم * چون جان منى ، از جان ، من دست نمىشويم
رضاى دوست
در رضاى دوست مىجويم رضاى خويشتن * با خيالش كردهام روشن سراى خويشتن
ساختم در راه او با سرزنشهاى حسود * گو بماند مدّعى در مدّعاى خويشتن
نرگس مستش به مىخواران ، ره مستى ببست * يافت بيمار از نگاه او شفاى خويشتن
تا مگر روشن شود از آتش دل طور جان * سوختم در پرتو مهر و وفاى خويشتن
عقدههاى زندگى با دست خود بايد گشود * بايد اين ره طى كنيم اما به پاى خويشتن
مطربا ! درد فراوان نغمهام از ياد برد * زخمهاى ، تا بشنوم از دل نواى خويشتن
آشنا با او چو شد دل گشت او ناآشنا * وه چه سازم با دل دير آشناى خويشتن
تا مرا بر سر خيال « طلعت » او نقش بست * كى جدا بينم ز دل نقش خداى خويشتن
انجمنآرا
دلم اى دوست جدا از تو شكيبا نشود * بىگل روى تو گلزار فريبا نشود
آنچه خوبى و جمال است به چشم دل من * بىجمال تو دلارام دلارا نشود
آنچه زيبايى و لطف است ز حسن رخ توست * بىتو زيبايى ، خود اين همه زيبا نشود
فتنه خيزد چو بدان قامت رعنا خيزى * به كنارم بنشين فتنه كه غوغا نشود
باغ و صحرا شده سرسبز و طربخيز ولى * آنكه در بند تو شد جانب صحرا نشود
ديگرى نيست كه جاى تو نشيند در دل * غير گل همنفس بلبل گويا نشود
سوزش و سازش پروانه ، عشق است ز عشق * شمع را آتش دل بيهُده بر پا نشود
گر مى بزم من از پرتو مهر رخ توست * بىجهت « طلعت » يار انجمنآرا نشود