تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2400

مساهمون:

ص٢٤٠٠

وفا نكرد

ديدى كه دوست با من بيدل وفا نكرد * اهل صفا نبود ، ازيرا وفا نكرد چون مرغ پرشكسته فكندم به گوشه‌اى * در دام غم ببست و ز دامش رها نكرد با آنكه بود بىخبر از راه و رسم صيد * تيرى به جان خسته زد امّا خطا نكرد چون بخت من رميد و كنارى گرفت و رفت * خورشيدسان به شبنم اشك اعتنا نكرد پيمان من گسست و دل خسته‌ام شكست * بر آتشم نشاند و نگه سوى ما نكرد پروانه را بسوخت اگر پر ز سوز عشق * بيهوده شمع هستى خود را فنا نكرد « طلعت » ز من طبيب جفاپيشه را بگوى * دانست درد را ز چه ، امّا دوا نكرد

گوهر عشق

در بزم تو اى دوست اگر باده به دستيم * از ساغر صهباى وفا سرخوش و مستيم گر سرخوش و مست از مى عشقيم و صفاييم * زان روست كه در بزم تو پيمانه به دستيم ما را سر پيوند نباشد به دگر كس * تا با شكن زلف تو پيوند ببستيم با گوهر عشقى كه نهان است به سينه * بيزار ز گنج گهر از روز الستيم از عشق رخ توست كه خرّم به جهانيم * بىجلوهء رويت نتوان گفت كه هستيم در كوى تو چون رسته ز هر رنج و بلاييم * با ياد تو از خويش و ز بيگانه گسستيم مانند سمندر نپرستيم جز آتش * « طلعت » نه چو پروانه به هر گل بنشستيم

بىخبر

اى بىخبر ز آه دل و سوز و ساز ما * وز بخت واژگون و اميد دراز ما از شرم غير ، روى سخن گفتنم نماند * مىخوان ز چشم خفته به خون شرح راز ما ما را تفاوتى نكند مسجد و كنشت * مقصود ما تويى به تو باشد نياز ما دل در هواى دوست بسى نغمه‌ها كند * بشنو نواى عشق و محبّت ز ساز ما اى شمع مهر خويش ز پروانه وام‌گير * فرصت شمار حسرت سوز و گداز ما « طلعت » جمال دوست تو را قبله‌گه بس است * اى واى اگر ز ما نپذيرد نماز ما
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2400 | سيد محمد باقر برقعى