وفا نكرد
ديدى كه دوست با من بيدل وفا نكرد * اهل صفا نبود ، ازيرا وفا نكرد
چون مرغ پرشكسته فكندم به گوشهاى * در دام غم ببست و ز دامش رها نكرد
با آنكه بود بىخبر از راه و رسم صيد * تيرى به جان خسته زد امّا خطا نكرد
چون بخت من رميد و كنارى گرفت و رفت * خورشيدسان به شبنم اشك اعتنا نكرد
پيمان من گسست و دل خستهام شكست * بر آتشم نشاند و نگه سوى ما نكرد
پروانه را بسوخت اگر پر ز سوز عشق * بيهوده شمع هستى خود را فنا نكرد
« طلعت » ز من طبيب جفاپيشه را بگوى * دانست درد را ز چه ، امّا دوا نكرد
گوهر عشق
در بزم تو اى دوست اگر باده به دستيم * از ساغر صهباى وفا سرخوش و مستيم
گر سرخوش و مست از مى عشقيم و صفاييم * زان روست كه در بزم تو پيمانه به دستيم
ما را سر پيوند نباشد به دگر كس * تا با شكن زلف تو پيوند ببستيم
با گوهر عشقى كه نهان است به سينه * بيزار ز گنج گهر از روز الستيم
از عشق رخ توست كه خرّم به جهانيم * بىجلوهء رويت نتوان گفت كه هستيم
در كوى تو چون رسته ز هر رنج و بلاييم * با ياد تو از خويش و ز بيگانه گسستيم
مانند سمندر نپرستيم جز آتش * « طلعت » نه چو پروانه به هر گل بنشستيم
بىخبر
اى بىخبر ز آه دل و سوز و ساز ما * وز بخت واژگون و اميد دراز ما
از شرم غير ، روى سخن گفتنم نماند * مىخوان ز چشم خفته به خون شرح راز ما
ما را تفاوتى نكند مسجد و كنشت * مقصود ما تويى به تو باشد نياز ما
دل در هواى دوست بسى نغمهها كند * بشنو نواى عشق و محبّت ز ساز ما
اى شمع مهر خويش ز پروانه وامگير * فرصت شمار حسرت سوز و گداز ما
« طلعت » جمال دوست تو را قبلهگه بس است * اى واى اگر ز ما نپذيرد نماز ما