گويى گل بنفشه نظرگاه غير گشت * كافكنده سربهزير چو پرشرم دختر است
مانند نوعروس ، گل ياس را نگر * كز دانههاى ژاله بر او زيب و زيور است
بوى شكوفهها و رياحين باغ و راغ * همچون شراب پير مغان مستىآور است
بر گوش جان نواى خوش جويبارها * از نغمهء سهتار و نى و چنگ خوشتر است
آواى دلفريب هزاران به روى گل * گه با سهگاه و گاه به دشتى برابر است
از پشت كوه شير فلك چونكه سرزند * گويى به دست او ز زرناب خنجر است
خواهد مگر دوباره به دريا رود سحاب * كز اشك شوق چشم فلك پر ز گوهر است
شام سيه شود چو ز ماه فلك منير * گويى زنى سياه به سيمينه چادر است
عيد فرحفزا گذرد چون كنار دوست * بر چشم و قلب مردم بيگانه نشتر است
بىاو زبان طبع مرا بين خموش و لال * از مهر اوست گر كه چو طوطى سخنور است
« طلعت » بهار خرّمى از روى او گرفت * زان رو نسيم ، چون دم جانان معتبر است
سوداى تو
من ز سوداى تو اى دوست سر از پا نشناسم * عرقهء عشقم و زان قطره ز دريا نشناسم
روى دلجوى تو شد جلوهگه ذات خدايى * من جدا از رخت اى يار خدا را نشناسم
مستم از ديدهء مخمور تو اى مايهء هستى * با نگاه تو دگر ساغر و مينا نشناسم
با وجود تو نباشد خبر از هستى خويشم * مهر از ماه و ثرى را ز ثريّا نشناسم
كهنه شد قصّهء مجنون و دلارايى شيرين * من ز فرهاد سمر قصّهء ليلا نشناسم
نه به استاد مرا هست نيازى نه به دفتر * « طلعت » دوست شناسم الف از با نشناسم
آتش دل
در سينه نهان آتشى افروخته دارم * كز اخگر آن جان و تنى سوخته دارم
در ظاهر اگر سرد چو خاكسترم ، امّا * در سينه نهان آتشى افروخته دارم
اى كاش بسوزاندم اين شعله سراپاى * كز دفتر عشق اين سخن آموخته دارم
مىسوزم و زين سوختنم سرخوش و شادم * جامه به تن از شفتگى دوخته دارم
چشمم به جهان غير رخ دوست نبيند * زان روست دو ديده به رخش دوخته دارم
نبود عجب از اشكم اگر در دل شبها * « طلعت » كه بسى گوهر اندوخته دارم