مرا ترك ديار خود بلاى آسمانى بود * چه چاره مىتوان كردن قضاى آسمانى را
منم طاوس رنگين پر ، كه در حين خودآرايى * برد زشتى پايم جلوه پرگسترانى را
به طفلى سايهء مهر پدر مادر شبانم بود * ز بعد اين دو ، دانستم كنون قدر شبانى را
به جانم آتشى افكنده درد بىكسى ، فرياد ! * خدايا با كه گويم ؟ درد بىدرمان جانى را
كسى آگه شود از شور و سوز اين غزل « طالع » * كه چون تو بىزبان داند ، زبان بىزبانى را
شبى در كوه بيستون
بيستون كعبهء عشّاق جهان است هنوز * آتش عشق جهان خفته در آن است هنوز
اى كه بىهوش از اين دشت جنون مىگذرى * گوش وا كن ، كه همه آه و فغان است هنوز
سالها از غم جان كندى فرهاد گذشت * عشق و جانبازى وى ورد زبان است هنوز
بيستون از قدم عشق جوان است هنوز * سندِ معتبر عشق جهان است هنوز
عشق پاكى كه همه در پى آن مىگرديم * از سر و پيكر اين كوه عيان است هنوز
جسم فرهاد اگر رفت ز دنيا « طالع » * روح عشقش بنگر در « همدان است » هنوز
مرگ ناگهانى
مشو غافل ز مرگ ناگهانى * ثباتى نيست در كار جهانى
سر شب سر گذارى چون به بالين * وجود خويش تا فردا ندانى
عجب نبود از اين بازيگر دهر * دهد بر باد آنى زندگانى
وفا هرگز مجو از اين عجوزى * كه صدها چون من و تو كرده فانى
دل از دنيا بكن « طالع » ازآنروى * كه نبود در وجودش مهربانى