تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2394

مساهمون:

ص٢٣٩٤
شد سيه‌روزم از آن روزى كه هم از سادگى * عرضه بر بيگانه كردم داستان خويش را اى دريغا كز ره كج‌خويى و كج‌طالعى * دشمن ديرينه كردم دوستان خويش را از غم بىهمزبانى رنجه‌ام ، كو همدمى ؟ * تا بكاهم بيش‌وكم رنج روان خويش را غير اشك و آه و خون دل ندارم تحفه‌اى * بر كه آرم غير خود اين ارمغان خويش را ترجمان جان پردردم چو باشد اين دو بيت * مىنگارم تا كنم با آن بيان خويش را « چون صبا سرگشته‌ام در وادى آوارگى * مىروم تا گم كنم نام و نشان خويش را » « بس‌كه از سوز درون چون دود پيچيدم به خود * عاقبت بر باد دادم دودمان خويش را » گر پريشان‌خاطرى « طالع » عجب نبود كه خود * در كف اغيار بسپردن عنان خويش را

حجِ اكبر

حجّ اكبر بود ار بنده‌اى آزاد كنى * نه دل او ، همه دلهاى جهان شاد كنى سربلندى همه آن است كه با دست بلند * قفسى بشكنى و طايرى آزاد كنى نشود كم ز مقامات تو اى مرشد حق * گر به دام هوس افتاده‌اى ارشاد كنى اجر تو بانى مسجد برحق بيشتر است * خانهء خانه‌خرابى اگر آباد كنى يارى و مردى آن روز كنى در همه عمر * كه بپاخبزى و افتاده‌اى امداد كنى زندگى معنىاش اين است كه اندر همه حال * دل به دست آرى و از خسته‌دلى ياد كنى داد و بيداد ز بيدادىات ، اى دادرسى * كه به دادى نرسيده ، ز چه بيداد كنى ؟ ! ! يك سر مو نشود كم ز غمت « طالع » زار * هرچه از دست بشر ناله و فرياد كنى