شد سيهروزم از آن روزى كه هم از سادگى * عرضه بر بيگانه كردم داستان خويش را
اى دريغا كز ره كجخويى و كجطالعى * دشمن ديرينه كردم دوستان خويش را
از غم بىهمزبانى رنجهام ، كو همدمى ؟ * تا بكاهم بيشوكم رنج روان خويش را
غير اشك و آه و خون دل ندارم تحفهاى * بر كه آرم غير خود اين ارمغان خويش را
ترجمان جان پردردم چو باشد اين دو بيت * مىنگارم تا كنم با آن بيان خويش را
« چون صبا سرگشتهام در وادى آوارگى * مىروم تا گم كنم نام و نشان خويش را »
« بسكه از سوز درون چون دود پيچيدم به خود * عاقبت بر باد دادم دودمان خويش را »
گر پريشانخاطرى « طالع » عجب نبود كه خود * در كف اغيار بسپردن عنان خويش را
حجِ اكبر
حجّ اكبر بود ار بندهاى آزاد كنى * نه دل او ، همه دلهاى جهان شاد كنى
سربلندى همه آن است كه با دست بلند * قفسى بشكنى و طايرى آزاد كنى
نشود كم ز مقامات تو اى مرشد حق * گر به دام هوس افتادهاى ارشاد كنى
اجر تو بانى مسجد برحق بيشتر است * خانهء خانهخرابى اگر آباد كنى
يارى و مردى آن روز كنى در همه عمر * كه بپاخبزى و افتادهاى امداد كنى
زندگى معنىاش اين است كه اندر همه حال * دل به دست آرى و از خستهدلى ياد كنى
داد و بيداد ز بيدادىات ، اى دادرسى * كه به دادى نرسيده ، ز چه بيداد كنى ؟ ! !
يك سر مو نشود كم ز غمت « طالع » زار * هرچه از دست بشر ناله و فرياد كنى