دنياى باستانى از شرق تا به غرب * زير درفش ايران مىزيست در امان
يك طرف سيبرى و دگر طرف ملك مصر * يك سر به هند بسته و يك سر به بالكان
جاه و جلال پادشهان بزرگ ما * خود بوده است در همه جا طرفه داستان
گردنكشان دهر در ايّامشان به عجز * سودند خود جبين اطاعت بر آستان
شاهان روزگار به درگاه قربشان * بودند ايستاده به خدمت چو بندگان
دشمن نداشت زهره كز ايران دمى زند * ور فى المثل به زير نگين داشتى جهان
* *
غبنا و اندُها ! كه چنان ملك سرفراز * امروز سرفكنده و خوار است و ناتوان !
غبنا و اندُها ! كه چنان كشور بزرگ * اينك اسير پنجهء اين ناكس است و آن !
غبنا و اندُها ! كه كنون نيست كشورى * آشفتهتر ز كشور ما زير آسمان !
حيرت همىفزايد چون بنگرى درست * احوال آن زمانها با حال اين زمان
ما خائنان كجا و چنان خادمان كجا * آنان چو شير شرزه و ما همچو روبهان
* *
آرى چو قدر خويش نه بشناخت ملتى * گردون همىفروشد او را به رايگان
هرگه كه نيك سنجم حال و گذشته را * « سوزد مرا ز آتش دل مغز استخوان » « 1 »
لعنت همىفرستم بر جهل و بر نفاق * كز اين دو هست هرچه به ما مىرسد زيان
وقت است تا به قوّت فرهنگ و اتّحاد * بار دگر به جسم وطن بردميم جان
اين ملك را نگهبان غير از من و تو نيست * آرى وطن ندارد جز ما نگاهبان
آيين زندگى
آزاد زيست بايد و آزاد مُردنا * آزاد كِشت بايد و آزاد خوردنا
عمر گران كه بازنگردد بههيچروى * بايد چرا به قيد مذلّت سپردنا
اين دأبهاى زشت ز آداب بردگى * هرجا كه هست زود ببايد ستردنا
تا چند كلك راستنويسان شكستنا * تا كى گلوى مردم حقگو فشردنا
حقّا كه بهتر است هزاران هزار بار * زين پست زندگانى بدنام ، مُردنا !
هامش
( 1 ) - اين مصرع با اندك تغييرى از مسعود سعد گرفته شده است .