بالندگى
بسكه از زخم زمانه مانده بر جانم اثر * هيچ زخم خنجرى در من نگردد كارگر
اشكها افشاندهام بر خاك دشت زندگى * تا شود روزى نهال آرزوها بارور
روزهاى عافيت را بسكه ماندم منتظر * چشم من خو كرده با اين انتظار بىثمر
خوشخياليهاى غم را بين كه با اين سابقه * باز از خودكامگى بر قتل من بسته كمر
اين تن رنجور من يادآور بالندگيست * همچو سرو سرنگون در دشت خشك كاشمر
همچنان بر قلهء امّيد پر خواهم كشيد * برق ناكامى بسوزاند مرا گر بالوپر
غمنامه
بخوان غمنامهء خود را صدايت را رساتر كن * به گوش جان و دلها مىرسد بانگ تو باور كن
درِ اين كومه بشكسته ، هواى تازه مىآيد * نواها مىرود تا اوج ، شعرت را مكرّر كن
كلام دلنشينت بوى مشك تازه را دارد * پيامت را بخوان اينك فضاها را معطّر كن
دل ما تشنهء آواى جانبخش تو مىباشد * بگو اى گفت تو چون گل ، دل ما را مسخّر كن
به زندانهاى شب بردند خفّاشان سپيدى را * سرود نور را سرده شب غم را منوّر كن
تو خوابآلودگان را از بلاى خواب كن آگه * پس آنان را ميان خواب و بيدارى مخيّر كن
ديدار ديگر
اتّفاق افتد اگر ديدار ديگر با منش * دستهاى آزمندم سخت گيرد دامنش
اشك را با خون دل تركيب آتشزا كنم * تا نمايد رخنه در آن قلب همچون آهنش
باز تا ياد آورم دوران شور و سرخوشى * اندر آغوشش بگيرم همچنان پيراهنش