تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2382

مساهمون:

ص٢٣٨٢
عالم عزّ و شرافت از وجود اين دو تن * آسمان ديگر و خورشيد ديگر يافته بر سر خوان جلالش شد صفورا سفره‌دار * هجره‌اش را افتخار بوسه هاجر يافته گر پيمبر گلشن اسلام را بُد باغبان * از وجود فاطمه هم برگ و هم بر يافته گرد جاروب كنيزش چون بپاشد در سرا * در ثريّا سرمه از آن چشمان اختر يافته گرچه بُد در ابر چادر جاى آن خورشيد او * جاى گردون زير آن فرخنده چادر يافته مهد عصمت دخترى با اين شرف كى پروراند * تا كه گردش گرد خود چرخ مدوّر يافته قطعه‌اى از وصلهء نعلين پايش چون فتاد * گوشوارى بهر گوشش چرخ اخصر يافته عاصيان را پرتو امّيد در دل شد عيان * كاين‌چنين چنين بخشنده خاتون روز محشر يافته در چنان كوتاه عمرى صبر او كمتر نبود * رونقى كاسلام از شمشير حيدر يافته گرچه بيش از هيجده ، سالِ شريفِ او نبود * گلسِتان دين از او هم زيب و هم فر يافته شد درِ دارالجلالش طعمهء آتش ، كسى * خانه‌اش كز شاخ طوبا تختهء دريافته كرد نيلى ضربت سيلى رخى را از ستم * آنكه بر سر از حجاب عرش معجر يافته گشت بازويى كبود از تازيانه ، آنكه زو * حلقهء گردن پيمبر ز آن مكرّر يافته ميخ در سوراخ كرد آن پهلوى پاكى كه آن * پرورش با ناز پهلوى پيمبر يافته بست دستى را فلك در ريسمان ظلم از آنك * لرزه در رزمش به تن زاله اكبر يافته سر برهنه پاى منبر آن كسى را برد خصم * كز دم تيغش ، بقا محراب و منبر يافته اى دُرِ درياى عصمت « طائى » از مدّاحىات * با زبان الكنش طبعى سخنور يافته غير آل طاهرينت مدحتى از كس نگفت * از همان روزى كه بر كف كلك و دفتر يافته

گريستن

چند اى عزيز در غم دنيا گريستن * زشت است بهر هيچ ز دانا گريستن جبران به اشك چشم نگردد فراق دوست * بايد چو ابر با همه اعضا گريستن بىداغ لاله‌اى ندميده‌ست از زمين * با خنده توام است به دنيا گريستن گردد ز دوده زنگ دل از اشك ديدگان * غافل مباش از دل شبها گريستن آتش زبان مباش كه چون شمع بزمها * بايد شد آب از سر يك‌پا گريستن ابله‌نواز گر بود اين‌گونه روزگار * بايد بر اهل دانش و معنا گريستن برنامهء حيات همين بود از نخست * امروز خنده كردن و فردا گريستن