عالم عزّ و شرافت از وجود اين دو تن * آسمان ديگر و خورشيد ديگر يافته
بر سر خوان جلالش شد صفورا سفرهدار * هجرهاش را افتخار بوسه هاجر يافته
گر پيمبر گلشن اسلام را بُد باغبان * از وجود فاطمه هم برگ و هم بر يافته
گرد جاروب كنيزش چون بپاشد در سرا * در ثريّا سرمه از آن چشمان اختر يافته
گرچه بُد در ابر چادر جاى آن خورشيد او * جاى گردون زير آن فرخنده چادر يافته
مهد عصمت دخترى با اين شرف كى پروراند * تا كه گردش گرد خود چرخ مدوّر يافته
قطعهاى از وصلهء نعلين پايش چون فتاد * گوشوارى بهر گوشش چرخ اخصر يافته
عاصيان را پرتو امّيد در دل شد عيان * كاينچنين چنين بخشنده خاتون روز محشر يافته
در چنان كوتاه عمرى صبر او كمتر نبود * رونقى كاسلام از شمشير حيدر يافته
گرچه بيش از هيجده ، سالِ شريفِ او نبود * گلسِتان دين از او هم زيب و هم فر يافته
شد درِ دارالجلالش طعمهء آتش ، كسى * خانهاش كز شاخ طوبا تختهء دريافته
كرد نيلى ضربت سيلى رخى را از ستم * آنكه بر سر از حجاب عرش معجر يافته
گشت بازويى كبود از تازيانه ، آنكه زو * حلقهء گردن پيمبر ز آن مكرّر يافته
ميخ در سوراخ كرد آن پهلوى پاكى كه آن * پرورش با ناز پهلوى پيمبر يافته
بست دستى را فلك در ريسمان ظلم از آنك * لرزه در رزمش به تن زاله اكبر يافته
سر برهنه پاى منبر آن كسى را برد خصم * كز دم تيغش ، بقا محراب و منبر يافته
اى دُرِ درياى عصمت « طائى » از مدّاحىات * با زبان الكنش طبعى سخنور يافته
غير آل طاهرينت مدحتى از كس نگفت * از همان روزى كه بر كف كلك و دفتر يافته
گريستن
چند اى عزيز در غم دنيا گريستن * زشت است بهر هيچ ز دانا گريستن
جبران به اشك چشم نگردد فراق دوست * بايد چو ابر با همه اعضا گريستن
بىداغ لالهاى ندميدهست از زمين * با خنده توام است به دنيا گريستن
گردد ز دوده زنگ دل از اشك ديدگان * غافل مباش از دل شبها گريستن
آتش زبان مباش كه چون شمع بزمها * بايد شد آب از سر يكپا گريستن
ابلهنواز گر بود اينگونه روزگار * بايد بر اهل دانش و معنا گريستن
برنامهء حيات همين بود از نخست * امروز خنده كردن و فردا گريستن