تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2377

مساهمون:

ص٢٣٧٧
گر پاى بيفشارم در حلقهء مهر و ماه * رخش فلكم لرزد از كاوش مهميزم در عالم سرمستى آزاده ز تقديرم * در حالت هوشيارى پابستهء تجويزم از آه شرربارم ، ترسم كه چنان سوزد * صد جوى بر او ريزم از چشم چو كاريزم باغ طرب‌افزايم ، زاغ چمن‌آسايم * صد ميوه به دست آيد از مخزن پاليزم چون نوگل فروردين فارغ ز زمستانم * چون ميوهء تابستان بىتابش پاييزم هم حكمت و خط دانم هم بربط و بط دارم * نى مفخر نيريزم نى خواجهء ترشيزم چون كبك درى هردم در چنگل شاهينم * با بحرى عشق دوست هر لحظه گلاويزم در تاب‌وتبم دائم از آتش هجرانت * عنّاب لبت جانا بس شربت تب‌ريزم در مذهب عشق ما پرهيز روا نبود * زان شهد لب ميگون از بهر چه پرهيزم جان چيست كه ريزم جان اندر قدم جانان * با ياد تو با جان نيز اى دوست نياميزم كى باشد و كى باشد كان طالع ميمونم * بازآيد و بازآيد جان در قدمش ريزم جز دوست ندارم من از دوست تمنّايى * گر دوست قبولم كرد كافيست ز هر چيزم آن را كه جفا خوانند من عين وفا دانم * از جور چنين جانا پيداست كه نگريزم با خلق خدا هركس بد كرده به خود كرده * من با همه در صلحم مىخندم و نستيزم پروردهء قدّوسم سرخورده ز سالوسم * نه شاعر شيرازم نه ماعر تبريزم هردم كه « ضيايى » سان اى دوست همىگويد * زين عالم امكانى صد شور برانگيزم

بوستان اميد

خوش آن زمان كه به كوى تو اوفتد گذرم * كه جامه‌هاى صبورى دريده شد به برم من آن دمى كه جمالت بديدمى گفتم * كه ره ز ورطهء عشقت به ساحلى نبرم صبا مگر به گلستان خمار گل بدريد * كه برده هوش ز سر شور بلبل سحرم مگر گذشته ز زلف نسيم سوى چمن * كه مشك‌بيز عروسان باغ مىنگرم تو سرو گلشن حسنى و بوستان اميد * دريغ نيست اگر سايه افكنى به سرم بهار و باغ چه سازم گل ثمر چه كنم ؟ * كه دامن از رخ تو پرگل است و پرثمرم مزم من آن لب شيرين چه بايدم مى تلخ * كه سرخوش از مى سرخ حلال چون شكرم « ضياييا » مى رنگين از آن لب نوشين * چو دست مىدهم مىخورم كه غم نخورم