گر پاى بيفشارم در حلقهء مهر و ماه * رخش فلكم لرزد از كاوش مهميزم
در عالم سرمستى آزاده ز تقديرم * در حالت هوشيارى پابستهء تجويزم
از آه شرربارم ، ترسم كه چنان سوزد * صد جوى بر او ريزم از چشم چو كاريزم
باغ طربافزايم ، زاغ چمنآسايم * صد ميوه به دست آيد از مخزن پاليزم
چون نوگل فروردين فارغ ز زمستانم * چون ميوهء تابستان بىتابش پاييزم
هم حكمت و خط دانم هم بربط و بط دارم * نى مفخر نيريزم نى خواجهء ترشيزم
چون كبك درى هردم در چنگل شاهينم * با بحرى عشق دوست هر لحظه گلاويزم
در تابوتبم دائم از آتش هجرانت * عنّاب لبت جانا بس شربت تبريزم
در مذهب عشق ما پرهيز روا نبود * زان شهد لب ميگون از بهر چه پرهيزم
جان چيست كه ريزم جان اندر قدم جانان * با ياد تو با جان نيز اى دوست نياميزم
كى باشد و كى باشد كان طالع ميمونم * بازآيد و بازآيد جان در قدمش ريزم
جز دوست ندارم من از دوست تمنّايى * گر دوست قبولم كرد كافيست ز هر چيزم
آن را كه جفا خوانند من عين وفا دانم * از جور چنين جانا پيداست كه نگريزم
با خلق خدا هركس بد كرده به خود كرده * من با همه در صلحم مىخندم و نستيزم
پروردهء قدّوسم سرخورده ز سالوسم * نه شاعر شيرازم نه ماعر تبريزم
هردم كه « ضيايى » سان اى دوست همىگويد * زين عالم امكانى صد شور برانگيزم
بوستان اميد
خوش آن زمان كه به كوى تو اوفتد گذرم * كه جامههاى صبورى دريده شد به برم
من آن دمى كه جمالت بديدمى گفتم * كه ره ز ورطهء عشقت به ساحلى نبرم
صبا مگر به گلستان خمار گل بدريد * كه برده هوش ز سر شور بلبل سحرم
مگر گذشته ز زلف نسيم سوى چمن * كه مشكبيز عروسان باغ مىنگرم
تو سرو گلشن حسنى و بوستان اميد * دريغ نيست اگر سايه افكنى به سرم
بهار و باغ چه سازم گل ثمر چه كنم ؟ * كه دامن از رخ تو پرگل است و پرثمرم
مزم من آن لب شيرين چه بايدم مى تلخ * كه سرخوش از مى سرخ حلال چون شكرم
« ضياييا » مى رنگين از آن لب نوشين * چو دست مىدهم مىخورم كه غم نخورم