آييم و مىرويم و نماند نشان ما * پس چيست سود اين همه رنج و عذاب عمر
حال از درنگ قافلهء عمر شاكىام * گر پيشتر ملول شدم از شتاب عمر
« صهبا » مجوى مستى از اين جام خوشگوار * زيرا بجز خمار ندارد شراب عمر
يار و مار
يكى را به خود يار محرم نمودم * همه برگ عيشش فراهم نمودم
دلش گر به درد آمد از نامرادى * به درد دلش كار مرهم نمودم
اگر شادمان بود شوقش فزودم * و گر بود غمگين غمش كم نمودم
دلم بود خرّم كه در زندگانى * فراهم يكى يار همدم نمودم
ولى ناگهان شد به من آشكارا * عجب اشتباهى به عالم نمودم
به خود راه دادم يكى دشمن جان * كه بىپرده چون ديدمش رم نمودم
بود عقدهاى در دل من كه چون شد * چنين مار را يار محرم نمودم
بخوردم فريب خطوخال او را * به خود زندگى را جهنّم نمودم
موجشكن
تو اى سنگ سرسخت و خاموش ساحل * كه آرام بر طرف دريا نشستى
نترسيدى از موجهاى خروشان * چنان كوه سنگين به يك جا نشستى
* *
اگر گشت دريا گرفتار طوفان * تو در جاى خود محكم و استوارى
اگر آفتاب است و گر ابر و باران * تو بر آنچه پيش آيدت بردبارى
* *
ز دريا بسى سهمگين موج خيزد * خروشان و جوشان و بىتاب و سركش
شتابند سوى تو امواج وحشى * ولى نيست ترسى تو را زين كشاكش
* *
نه از انقلاب هوا در هراسى * نه از خشم دريا به وحشت دچارى
حوادث تو را خم به ابرو نيارد * تو اى مظهر سختى و پايدارى
* *