تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2372

مساهمون:

ص٢٣٧٢

دل‌شكن

آن پرىرو كه دل اهل هنر مىشكند * در گلو زمزمهء مرغ سحرى مىشكند كام ما تلخ كند از لب چون شكر خويش * طوطى گلشن حسن است و شكر مىشكند گل‌عذارا دل ما را مشكن بهر رقيب * غافل از بهر دل سنگ ، گهر مىشكند ؟ من به ديوار تو سر كوبم و بوسم درِ تو * گرچه دانم در و ديوار تو سر مىشكند بر سپر غرّه مشو تيغ چو باشد كارى * با يكى حملهء جانانه سپر مىشكند نتوان رست به حيلت ز مكافات جهان * گر نشد دست پدر ، پاى پسر مىشكند گو به آن كبك خرامان كه ز ما رو برتافت * آه شبگير خدنگيست كه پر مىشكند

محفل ما

در محفل ما دوش صفاى دگرى بود * روشن دلم از نور جمال قمرى بود من نوگل شاداب بسى ديده‌ام امّا * اين غنچهء نورسته ز باغ دگرى بود پنداشتم اوّل ز بهشت آمده حورى * صد شُكر كه اين خسرو خوبان بشرى بود آن سلسلهء مو كه كمند دل ما شد * بر گرد رخش هالهء دور قمرى بود آرى خطر عشق در آن طرّه نهان بود * تا آنكه نگويى خطر مختصرى بود تا چشم من افتاد به چشمش دل من رفت * پيداست كه در تير نگاهش اثرى بود مهرش به دل افتاد و شدم چشم به راهش * اى كاش كه بر عاشق خويشش نظرى بود

سنگ و گهر

ز راه لطف مرا ناصح سخن‌دان گفت * كه قدر فضل در اين بوم و بر نمىدانند ز اهل دانش و فضل و ادب كناره كنند * كه جز حكايت نفع و ضرر نمىدانند به بانگ جغد ، دل خويش شادمان سازند * كه لطف نغمهء مرغ سحر نمىدانند تميز شعر تر و شعر خشك را ندهند * كه خود تفاوت سنگ و گهر نمىدانند ز تنگ‌چشمى ، فرزانگان دانا را * عزيزتر ز فروغ بصر نمىدانند به چشم طعنه در آنها از آن كنند نگاه * كه قدر مردم صاحب‌نظر نمىدانند جواب ناصح دانا ز سوز دل گفتم * چه غم كه خلق مقام هنر نمىدانند چه انتظار ز سوداگران سودپرست * كه كعبه‌اى بجز از سيم و زر نمىدانند