دلشكن
آن پرىرو كه دل اهل هنر مىشكند * در گلو زمزمهء مرغ سحرى مىشكند
كام ما تلخ كند از لب چون شكر خويش * طوطى گلشن حسن است و شكر مىشكند
گلعذارا دل ما را مشكن بهر رقيب * غافل از بهر دل سنگ ، گهر مىشكند ؟
من به ديوار تو سر كوبم و بوسم درِ تو * گرچه دانم در و ديوار تو سر مىشكند
بر سپر غرّه مشو تيغ چو باشد كارى * با يكى حملهء جانانه سپر مىشكند
نتوان رست به حيلت ز مكافات جهان * گر نشد دست پدر ، پاى پسر مىشكند
گو به آن كبك خرامان كه ز ما رو برتافت * آه شبگير خدنگيست كه پر مىشكند
محفل ما
در محفل ما دوش صفاى دگرى بود * روشن دلم از نور جمال قمرى بود
من نوگل شاداب بسى ديدهام امّا * اين غنچهء نورسته ز باغ دگرى بود
پنداشتم اوّل ز بهشت آمده حورى * صد شُكر كه اين خسرو خوبان بشرى بود
آن سلسلهء مو كه كمند دل ما شد * بر گرد رخش هالهء دور قمرى بود
آرى خطر عشق در آن طرّه نهان بود * تا آنكه نگويى خطر مختصرى بود
تا چشم من افتاد به چشمش دل من رفت * پيداست كه در تير نگاهش اثرى بود
مهرش به دل افتاد و شدم چشم به راهش * اى كاش كه بر عاشق خويشش نظرى بود
سنگ و گهر
ز راه لطف مرا ناصح سخندان گفت * كه قدر فضل در اين بوم و بر نمىدانند
ز اهل دانش و فضل و ادب كناره كنند * كه جز حكايت نفع و ضرر نمىدانند
به بانگ جغد ، دل خويش شادمان سازند * كه لطف نغمهء مرغ سحر نمىدانند
تميز شعر تر و شعر خشك را ندهند * كه خود تفاوت سنگ و گهر نمىدانند
ز تنگچشمى ، فرزانگان دانا را * عزيزتر ز فروغ بصر نمىدانند
به چشم طعنه در آنها از آن كنند نگاه * كه قدر مردم صاحبنظر نمىدانند
جواب ناصح دانا ز سوز دل گفتم * چه غم كه خلق مقام هنر نمىدانند
چه انتظار ز سوداگران سودپرست * كه كعبهاى بجز از سيم و زر نمىدانند