از پاييز تا بهار
بر آن زيبا درختم حسرت آيد * كه گردد تازه در هر نوبهارى
شود سال دگر سرسبز و خرّم * به رويش گر خزان پاشد غبارى
* *
درختان را بهارى چند باشد * كه برگ و بار خود را تازه سازند
زمرّدفام رخت تازهء خويش * بر اندام كهن اندازه سازند
* *
تفاوت چيست ما را با درختان * كه هر دو زادهء اين آب و خاكيم
ولى او را جوانى باز گردد * ز آسيب خزان ما بيمناكيم
* *
درخت بىخيال اندر بهاران * غمى از ماجراى دى ندارد
ولى با اين تلاش و تازهجويى * خزان ما بهار از پى ندارد
* *
چه شد تا كارگاه آفرينش * چنين بىموجبى بر ما ستم كرد
به عقل و هوش ما بيهوده افزود * ز شادابى ما كاهيد و كم كرد
* *
چه غم گر كردگارم اينچنين خواست * كه با جانآفرين دعوا ندارم
شتاب از من اگر رو كرد پنهان * ز پيرى هم دگر پروا ندارم
* *
به مى سازم دل تاريك ، روشن * نگارى تازهرخ گيرم در آغوش
نبينم تا خزان زندگى را * بيفتم تا بهاران مست و مدهوش
كتاب عمر
ديشب ورق زدم به ندامت كتاب عمر * كردم نظر به حاصل صورت حساب عمر
گشتم دقيق در همه اقلام و اى دريغ ! * چيزى نبود درخور ثبت كتاب عمر
دردا كه پرتوى نفشانده به روزگار * سر در محاق ابر كشيد آفتاب عمر
گفتم ز عمر خويش بسى بهرهها برم * غير از خيال نيست دريغا سراب عمر