تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2369

مساهمون:

ص٢٣٦٩
بريدى آمد و از نامهء دوست * دل غم‌ديدهء من ساخت گلشن به نامه درفرستاده بدان ماه * مرا تمثالى از آن روى روشن بناميزد هنوزش حسن برجاست * هنوزش نرگس جادوست پرفن هنوزش رخ گرو برده ز گلبرگ * هنوزش مژدگانى ناوك‌افكن هنوز آن زلف مشك‌افشان به شوخى * بر آن سيمين بناگوش است آون هنوزش هست لبها زندگىبخش * هنوزش هست همچون عاج گردن هنوزش نيست سنبل همسر زلف * هنوزش نيست همتا برگ سوسن هنوزش بىگناهى هاله‌آسا * زده بر گرد آن رخسار خرمن هنوزش توسن اقبال رام است * هنوزش اشهب ناز است توسن هنوزش دلرباييهاست بسيار * هنوزش مهربانيهاست با من كنم جان را نثار مقدم دوست * خوشا جان را نثار دوست كردن

سپيده‌دم

چو خورشيد آن چهر زيبا گشايد * گره از دل ناشكيبا گشايد چو بفروزد آن روشنىبخش گيتى * درِ فرّهى بر رخ ما گشايد همه راز بنهفته در پردهء شب * سپيده‌دمان پيش دانا گشايد ره عافيت بر فرومايه بندد * دو بازوى مرد توانا گشايد سپاس جهان‌آفرين را چكاوك * فراز چمن لب بر آوا گشايد سحرگه چو چشم فروبستهء ما * بر اين طارم نغز مينا گشايد به دشت آيم از باغ بگريزم ايرا * دل مستمندان به صحرا گشايد مرا نيست بر بوستانبان نيازى * كه بندد درِ باغ را ، يا گشايد چه ناشادمانى ؟ كه هر مشكلت را * به لبخندى آن شوخ ترسا گشايد فرى آنكه تارى دل دردمندش * ز رويش چراغ كليسا گشايد گر امروز كارى فروبسته دارى * بمان كش سرانگشت فردا گشايد