بريدى آمد و از نامهء دوست * دل غمديدهء من ساخت گلشن
به نامه درفرستاده بدان ماه * مرا تمثالى از آن روى روشن
بناميزد هنوزش حسن برجاست * هنوزش نرگس جادوست پرفن
هنوزش رخ گرو برده ز گلبرگ * هنوزش مژدگانى ناوكافكن
هنوز آن زلف مشكافشان به شوخى * بر آن سيمين بناگوش است آون
هنوزش هست لبها زندگىبخش * هنوزش هست همچون عاج گردن
هنوزش نيست سنبل همسر زلف * هنوزش نيست همتا برگ سوسن
هنوزش بىگناهى هالهآسا * زده بر گرد آن رخسار خرمن
هنوزش توسن اقبال رام است * هنوزش اشهب ناز است توسن
هنوزش دلرباييهاست بسيار * هنوزش مهربانيهاست با من
كنم جان را نثار مقدم دوست * خوشا جان را نثار دوست كردن
سپيدهدم
چو خورشيد آن چهر زيبا گشايد * گره از دل ناشكيبا گشايد
چو بفروزد آن روشنىبخش گيتى * درِ فرّهى بر رخ ما گشايد
همه راز بنهفته در پردهء شب * سپيدهدمان پيش دانا گشايد
ره عافيت بر فرومايه بندد * دو بازوى مرد توانا گشايد
سپاس جهانآفرين را چكاوك * فراز چمن لب بر آوا گشايد
سحرگه چو چشم فروبستهء ما * بر اين طارم نغز مينا گشايد
به دشت آيم از باغ بگريزم ايرا * دل مستمندان به صحرا گشايد
مرا نيست بر بوستانبان نيازى * كه بندد درِ باغ را ، يا گشايد
چه ناشادمانى ؟ كه هر مشكلت را * به لبخندى آن شوخ ترسا گشايد
فرى آنكه تارى دل دردمندش * ز رويش چراغ كليسا گشايد
گر امروز كارى فروبسته دارى * بمان كش سرانگشت فردا گشايد