صفاى باغ را ابرى سبكدست * بسازد با نمى باران فراهم
به طرّارى سحرگاهان نسيمى * چكاند در دهان غنچه شبنم
به چهره شرمگين يارى پريوش * خوى و باران بياميزند باهم
كه ندهم دامنت تا هستم از دست * زند معشوق لبخندى كه من هم !
نگويم روز چونين نيست شيرين * ولى گويم شناسم بهتر از اين
شبى ماه فلك بر گيتى خواب * ز بام آسمان پاشيده سيماب
تو گفتى مادرى از بيم سرما * بپوشد بر تن فرزند سنجاب
فراز سرو بن مرغ شباهنگ * نوازد لحنها بىهيچ اسباب
تو گفتى راستى خنياگر عشق * زند بر تار دل گهگاه مضراب
كنار بستر زيبا نگارى * ز مستى خفته در آغوش مهتاب
پرندى بر تنش افتاده گفتى * به شمشادى جوان پيچيده لبلاب
دو شهلا نرگس جادو فريبش * ز رنج عشوهبازى رفته در خواب
بلاكش عاشق شوريدهحالى * ستاده محو آن رخسار شاداب
ز شور عشق و شيرينكارى باد * بر آن شيرينلب همرنگ عنّاب
دهد لبخند اندر زى كه زنهار * زمان خرّمى تنگ است درياب . . . !
خوشا آن لب كه بوسد دست يارى * به اشكى شويد انگشت نگارى
مرغ شب
ندانم ز مرغان چرا مرغ شب * ز هستى نشانى جز آواش نيست
بنالد به بستان شبان دراز * تو گويى كه امّيد فرداش نيست
مر او را يكى آسمانى نواست * اگر چهرهء مجلسآراش نيست
چه غم گر نداند ز يك نغمه بيش * كه در دلكشى هيچ همتاش نيست
به گمنامى اندر زيد وز جهان * جز آزاده ماندن تمنّاش نيست
من و مرغ شب را گر اين آرزوست * كسى را به ما جاى پرخاش نيست