آزرده از مناهى بسيار * خود را و خلق را و خدا را
نى هيچ بهر مرد تهيدست * رحميست مردم به نوا را
چند ار به باغ فضل چو زاغند * بر خويش بسته نام هما را
آوخ كه آگه است جهانى * كاينان پذيرهاند فنا را
هان اى جوان كه خانه خدايى * مپذير رنگ زرق و ريا را
بنيوش پند پير و نگه دار * ديرينه آبروى نيا را
كز ما كه خستهايم و گذشته است * هنگام كوشش است شما را
هنوز
همىگفتم كه آيد روز بهمن * خجسته پى بريد از دوست زى من
ندانستم كه دهر عافيتسوز * بود با مردم دلداده دشمن
كند با ديدهء من هم نبردى * ز باران پياپى ابر بهمن
ببندد سيل ره بر پيك دلدار * چو بر هومان كه بندد راه بيژن
دلم در انتظار نامهء دوست * شده ابر سيه را دست و دامن
شگفت از عشق نبود كز تمنّا * كند يزدانپرست از آهريمن
كه لؤلؤ چندزايى اى سيهميغ * چه بود ار يكزمان بودى سترون
و گر از هجر گل گريانى امروز * كه بشناسم سرشك عاشقان من
خدا را روز امروز اين زمانى * صبورى كن دل از اين گريه بركن
كه پيك دوست مىآيد مبادا * به سيل اندر فتد آن خنگ توسن
شبى بر من گذشت و جانگزاى است * شب دى تا سحر بيدار ماندن
ز بستر جسته بيرون لرزلرزان * به پشت شيشهء در كرده مكمن
همى بر آسمان ديدم كه تا كى * نمانده تيرهابر آنجا نشيمن
سحرگاهان برآمد خسرو چرخ * به تن پوشيده از الماس جوشن
پراكند ابر را بادى چو طفلى * كه بيرون افكند سنگ فلاخن
تن بدكاره را به آتش سپردند * بلى سوزند جادويان ريمن
در خانه بكوبيدند گفتى * سرودى مىنوازد ارغنون زن