گروگان
گفتم اندر قدمت اين سر و اين جان من است * گفت هرجا سر و جانيست ، گروگان من است
گفتم اين چيست كز او سينهام آتشكده گشت * گفت اين عشق من است ، آتش سوزان من است
گفتم از درد نماندم به دل امّيد علاج * گفت درديست كه همسايهء درمان من است
گفتم اين روشنى اندر افق از چيست به صبح ؟ * گفت از عكس بناگوش و گريبان من است
گفتم ايوان تو را ، روى زمين پرده كجاست ؟ * گفت افلاك برين پردهء ايوان من است
گفتم از دست غمت بگذرم از كون و مكان * گفت هرجا گذرى ساحت ميدان من است
گفتم آلوده « صفى » را ، ز چه شد دامن دلق ؟ * گفت پاكى همه چون درخور دامان من است
طلعت دوست
يار آمد و از جان جهان بىخبرم كرد * بر طلعت خود غيرت اهل نظرم كرد
زان طرّه كه از دوش فروريخته تا ساق * همزانوى غم در دل كوه و كمرم كرد
حاضر به كفم بهر نثارش دلوجان بود * بس خنده به زير لب از اين ماحضرم كرد
سيلاب سرشكم به خرابى نبرد دست * زان چشم بلاخيز كه زير و زبرم كرد
ديوانه صفت در خم آن زلف چو زنجير * پيچيدم و از كون و مكان دربهدرم كرد
با كس نتوان گفت مگر ديده كند فاش * كارى كه به دل غمزهء بيدادگرم كرد
آمد به عيادت سر بيمار خود او ليك * بر وعدهء ديدار ، دگر جان به سرم كرد
از رهن مى اين بار « صفى » خرقه چو بگرفت * آتش زد و صوفى صفتى را سپرم كرد
كس خرقه به مى رهن نمىكرد از اين پيش * در ميكده زين كار مغى باخبرم كرد