تا بود خام اين وجود سركشت * باز بكشم ز آتش اندر آتشت
خوش بسوزم اين دماغ ناخوشت * پخته بيرون آرم از عقل و غشت
زان مى مستانه هشيارت كنم * گاه بر دار فنا آويزمت
گه به خاك و گه به خون آميزمت * گه به سر خاك مذلّت ريزمت
گاه در غربال محنت بيزمت * تا ز عمر خويش بيزارت كنم
تا نفس دارى رسانم اى عجب * هر نفس صد بار جانت را به لب
هر زمان اندازمت از تابوتب * فارغت يكدم نسازم از تعب
تا ز خواب مرگ بيدارت كنم * بر تنت تا هست از هستى رمق
گيرم و سازم به هيچت مستحق * هرچه بگشايى تو زين دفتر ورق
من به هم برپيچمش باز از نسق * تا به خود پيچان چو طومارت كنم
گر حديث از روح گويى گر ز تن * جز من و ما نيست هيچت در سخن
تا نبينى هيچ ديگر ما و من * سازمت گنگ و كر و كور از سخن
در تكلّم نقش ديوارت كنم * آفتاب اى مه نهم پالان تو
برزنم برهم سروسامان تو * جان تو بستهست چو بر نان تو
نانت گيرم تا برآيد جان تو * مستحقّ لحم مردارت كنم
تا نگردانى ز من رو سوى خلق * باز گردانم ز سويت روى خلق
بد كنم بد با تو خلق و خوى خلق * نادمت سازم ز گفتوگوى خلق
نااميد از يار و اغيارت كنم * گر هزارت سر بود در تن بلا
كوبم آن يك جا به سنگ ابتلا * ماندت چون زان همه يك سر بجا
همچو منصور آن سرت را زير پا * آرم و تن بر سر دارت كنم
تا زنيم آتش تو را بر جسم و جان * سوزم از نار جلالت خانمان
سازمت جارى انا الحق بر زبان * سنگباران بر سر دار آن زمان
همچو آن حلّاج اسرارت كنم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2346
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٣٤٦