تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2346

مساهمون:

ص٢٣٤٦
تا بود خام اين وجود سركشت * باز بكشم ز آتش اندر آتشت خوش بسوزم اين دماغ ناخوشت * پخته بيرون آرم از عقل و غشت زان مى مستانه هشيارت كنم * گاه بر دار فنا آويزمت گه به خاك و گه به خون آميزمت * گه به سر خاك مذلّت ريزمت گاه در غربال محنت بيزمت * تا ز عمر خويش بيزارت كنم تا نفس دارى رسانم اى عجب * هر نفس صد بار جانت را به لب هر زمان اندازمت از تاب‌وتب * فارغت يك‌دم نسازم از تعب تا ز خواب مرگ بيدارت كنم * بر تنت تا هست از هستى رمق گيرم و سازم به هيچت مستحق * هرچه بگشايى تو زين دفتر ورق من به هم برپيچمش باز از نسق * تا به خود پيچان چو طومارت كنم گر حديث از روح گويى گر ز تن * جز من و ما نيست هيچت در سخن تا نبينى هيچ ديگر ما و من * سازمت گنگ و كر و كور از سخن در تكلّم نقش ديوارت كنم * آفتاب اى مه نهم پالان تو برزنم برهم سروسامان تو * جان تو بسته‌ست چو بر نان تو نانت گيرم تا برآيد جان تو * مستحقّ لحم مردارت كنم تا نگردانى ز من رو سوى خلق * باز گردانم ز سويت روى خلق بد كنم بد با تو خلق و خوى خلق * نادمت سازم ز گفت‌وگوى خلق نااميد از يار و اغيارت كنم * گر هزارت سر بود در تن بلا كوبم آن يك جا به سنگ ابتلا * ماندت چون زان همه يك سر بجا همچو منصور آن سرت را زير پا * آرم و تن بر سر دارت كنم تا زنيم آتش تو را بر جسم و جان * سوزم از نار جلالت خانمان سازمت جارى انا الحق بر زبان * سنگ‌باران بر سر دار آن زمان همچو آن حلّاج اسرارت كنم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2346 | سيد محمد باقر برقعى