باز خواهم دربهدر گردانمت * از حقيقت باخبر گردانمت
مطلق از جنس بشر گردانمت * ثابت از دور دگر گردانمت
پس در آن چون نقطه سيّارت كنم * از دمم لا شىء بودى شىء شدى
مرده بودى يافتى دم حى شدى * واقف موت ارادى كى شدى
چون ز هست خود به كلّى طى شدى * از بقاى جان خبردارت كنم
گر تو خواهى بر امان اللّه رسى * آن امان من بود در مفلسى
باش مفلس در مقام بىكسى * گرچه زرى باز چون طبع مسى
تا به جانها كيميا كارت كنم * زان كه كردى يكنفس يادم يقين
باب معنى بر تو نگشادم يقين * من خط آزادىات دادم يقين
گر به عُجب افتى كه آزادم يقين * بىگمان بر خود گرفتارت كنم
چونكه دارم از صراطت آگهى * خود نمودم در سلوكت همرهى
تا كه شد راهت به مقصد منتهى * گر تو پندارى كه خود مرد رهى
در چَهِ غفلت نگونسارت كنم * چون ز من خواهى دم عشق اى پسر
بدهمت دم تا شوى آدم سير * پس چو شاهانت نهم افسر به سر
ور شوى مغرور باز از يك نظر * افسرت را گيرم افسارت كنم
مىتنى تا كى همى بر دور خود * همچو كرم پيله دائم اى ولد
يا ندانى اينكه قرنى بىرشد * در ره دين ار روى بارى بجد
من به يكدَم گاو عصّارت كنم * من تو را خواهم ز قيد تن برى
تو ندارى جز سر تنپرورى * پس كنم تا اين سرت را آن سرى
سازمت هردم به دردى بسترى * جبريانه مختصروارت كنم
تا شوى تسليم تو در امر پير * همچو صيد مرده در چنگال شير
گردى از موت ارادى ناگزير * گه به بالايت برم گاهى به زير
گاه بىنان گاه بيمارت كنم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2345
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٣٤٥