تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2344

مساهمون:

ص٢٣٤٤
خواهم اى دل محو ديدارت كنم * جلوه‌گاه روى دلدارت كنم واله آن ماه رخسارت كنم * بستهء آن زلف طرّارت كنم در بلاى عشق دلدارت كنم * تا شوى آواره از شهر و ديار تا شوى بيگانه از خويش و تبار * بگسلى زنجير عقل و اختيار سر به صحرا پس نهى ديوانه‌وار * پايبند طرّهء يارت كنم دوش كز من گشت خالى جاى من * آمد آن يكتا بت رعناى من شد ز بعد لاى من الّاى من * گفت كى در عاشقى رسواى من خواهم از هستى سبك‌بارت كنم * گر تو خواهى كز طريقت دم زنى پاى بايد بر سر عالم زنى * نى كه عالم از طمع برهم زنى چون دم از آمال دنيا كم زنى * مورد الطاف بسيارت كنم ساعتى در خود نگر تا كيستى * از كجايى وزچه جايى چيستى در جهان بهر چه عمرى زيستى * جمع هستى را بزن بر نيستى از حسابت تا خبردارت كنم * هيچ بودى در ازل ، اى بىشهود خواستم تا هيچ را بخشم وجود * پس جمادت ساختم اول ز جود گر شوى خودبين همان هستى كه بود * بر خودىّ خود گرفتارت كنم از جمادى بردمت پس در نبات * وان در آنجا دادمت رزق و حيات خرّمت كردم ز باد التفات * چون ز خارستان من يا بى نجات باز راجع سوى گلزارت كنم * در نباتى چون رسيدى بر كمال دادمت نقش بهيمى در مثال * پس تو با آن نفس دارى اتّصال گر تمامى دعوى عقل و كمال * خيره‌خيره نفس غدّارت كنم خواستم در خويش چون فانى تو را * بردميدم روح انسانى تو را ياد دادم معرفت‌دانى تو را * كردم آن تكليف حيرانى تو را تا چو خود در فعل مختارت كنم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2344 | سيد محمد باقر برقعى