تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2337

مساهمون:

ص٢٣٣٧
در كارهاى ايزد دانا و دادگر * نتوان شنيد و گفت كه باشد نظر مرا ليك از پى بهانه در اين تنگناى غم * قانع نكرد سوء قضا و قدر مرا خادم به ذلّت اندر و خائن به عزّت است * اين است رهنما به همه خير و شر مرا از چيست ناكسان دغل‌باز و بىهنر * بس راحتند و قسمت خوف و خطر مرا گر با ريا و زرق و دوروييست جاه و فر * گو با زمانه تا ندهد جاه و فر مرا با روى زرد و اشك چو سيمم بسى خوشم * با اين دو ، احتياج نه بر سيم و زر مرا كيشم وفا و صدق بود آب و نان از آن * گر ديده اشك ديده و خون جگر مرا يك‌لقمه نان و جرعهء آبم ضرورت است * حاجت نبود كاش به اين مختصر مرا دوشم فتاد ، ره به جهان‌ديده عارفى * خوش‌نغز و عارفانه بسفت اين گهر مرا گفتا ز حيرت اندرم از كارهاى دهر * جان بر لب است و تلخ بود خواب و خور مرا طوطى به زحمت قفس و جاى زاغ ، باغ * زين غم نسوزد از چه سبب بال‌وپر مرا رطل گران و حوصلهء تنگ بىسبب * بر اين گزاف لاف و چنين بحث و جر مرا من از كجا و ديدن اسرار حق كه نيست * جز چشم تيره‌بين و بجز گوش كر مرا ليك اين بجا بود كه بپرسد كسى چرا * تير جفاست ارزش فضل و هنر مرا بشنوده اين چكامهء تو بوى خون دل * « صفوت » بدين ملاحظه دارد اثر مرا

يك نمونه شعر عربى او

الى العين من قلب الجريح مسيلة * فصار دمى ، دمعا فيا عين ادمعى ذهاب الوفا يا لهف متفق الورى * و ما قلته و حدى و لا انا ادعى تناست دعاة الود عهد المودة * به من اتسلى لن تريهم بسمعى نسوا اللّه انساهم فضلوا اضلهم * فاين حدود اللّه اين مشرعى تعزدوا طابوا فى المضى و اطربوا * و نحن غراب مكره بئسما لغى و يا عجبا من معشر انزلت بهم * لقول فصل و ما بالهزل ليس يعى فورت الى البيداء من كيد اخوتى * فيا رب فضل يا رجايى و مفزعى جزى اللّه اهل العذر عنى بعذرهم * و اشكر ربى صادقا « صفوتى » معى