شهر سكونت اختيار كرد .
اشعار زير نمونههايى از نظم اوست :
همسرايى
سحر چون چشم بگشودم به روى آفتابى خوش * تو را در چارچوب پنجره ديدم به خوابى خوش
سيه چون بخت خود گرچه چنين پيچيده در خويشم * سپيدى مىزند موى من از پشت حجابى خوش
طراوت مىپذيرد خندهات از گريهام ، آرى * بود گلبرگ باران خورده گرم از آفتابى خوش
خيالت مىكشد ، هر سو مرا تا مرز بىخويشى * نگر چون تشنهاى خوش كردهام دل با سرابى خوش
نگه كن مرغ وحشى را غزل خوانيش ، هذيان است * چه خوانم با لب بسته برايت شعر نابى خوش
ندارم بىتو آرى فرصت يك آه كوتاهى ! * به سر دارم ، هواى زندگى را چون حبابى خوش
غربتى
تو نيستى و شبم دردبار مىگذرد * به گريه ، شطّ غمم از كنار مىگذرد
شبانههاى سكوتم ، نفسنفس بىتو * چنان ، چو مرثيهء جويبار مىگذرد
عبور ماه ملول از دريچهء پاييز * خيال توست كه خاموشوار مىگذرد
صداى هيچكس از هيچ سو نمىآيد * همين چراغ من از اين مزار مىگذرد !
تو جلوهساز بهار خودى ، نمىدانى : * به حال من ، چه در اين مرگزار مىگذرد
چو سبزه ، بسته به تنهايى شب دشتم * سوار سايه تو از غبار مىگذرد
غريب در وطن از حسّ غربتم سرشار * ببين چه تلخ به من روزگار مىگذرد
سحر به ظلمت من در طلسم تنهاييست * تو نيستى و شبم دردبار مىگذرد