تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2336

مساهمون:

ص٢٣٣٦

آيينه و زنگى

زنگى بدهيكل و زشت و سياه * ديد يك آينه افتاده به راه گفت ماه است اين و يا خور ، در زمين * كاين‌چنين چنين تابان و روشن باشد اين ور نه اين خورشيد باشد يا قمر * بىگمان از گنج شاه است اين گهر از زمين برداشت آن را با شعف * گفت گنج شايگان آمد به كف چون در آيينه نمود آن دم نظر * شد ز فرط زشتى خود باخبر در كراهت صورتى مانند غول * هركس از ديدار او باشد ملول بانگ زد كاى نرّه‌غول زشت‌رو * بر چنين صورت نزيبد جز تفو چون چنان بودى به دور انداختند * رايگان دادند از كف باختند ناصحان آيينه ، مردم زنگىاند * اهل دل « صفوت » بدين‌سان مىزيند هركجا روشن‌دلى بينى و راد * زنگى و آيينه را آور به ياد كس نبيند روى خود را بىمدد * خويشتن‌بينى رها كن تا ابد

چكامه

دردا كه لخت خون شده دل در حضر مرا * تا چون خراب و خسته نمايد سفر مرا چون از ديار غم نتوان پا برون نهاد * ديگر چه سود از سفر بحر و بر مرا بيگانه كى ز حال دلم پرسشى كند * جايى كه آن يگانه كند دربه‌در مرا من داده‌ام به نيم‌نگاهش ز دست ، دل * افكندى او چو اشك بصر از نظر مرا آن را كه خواستم به درآرد ز پاى خار * خارى نكند و زد ، به جگر نيشتر مرا اى چرخ ظلم پيشه ز نخل محبّتم * دادى هميشه جور و جفا برگ و بر مرا از همگنان نبوده كس از من نبرده سود * اين هم نشد كه او نرساند ضرر مرا از خويش و آشنا و پسر در خدنگ جور * هرگز نديدم آنكه نگردد سپر مرا كو محرمى كه بشمرم آن دردها كه هست * اندر درون سينه برون از شمر مرا زين خاكدان كهنه بسى غصّه‌هاى تو * گاهى ز خاور آيد و گه باختر مرا از مردمان سفله و دنياپرست دون * نتوان بيان آنچه كه آيد به سر مرا رنجى كه در دل است ز بدسيرتان پست * هرگز روا نداشته داغ پسر مرا بر مردم دورو مطلب ، حق جزا دهد * نايد به كار كيفر تيغ و تبر مرا