شمع سحرى
تا به سوداى تو من از دلوجان مىسوزم * روزگاريست كه پيدا و نهان مىسوزم
آتشم ، شعلهء من ، اخگر خرمنسوز است * زين جهت در ره تو از سر و جان مىسوزم
از چه پرسى ز من بيدل و افسردهروان * كه من از عشق تو عمريست روان مىسوزم
نيست با خستهدلان همره و همراز كسى * من ازاينرو ز ستمهاى زمان مىسوزم
گرچه كالاى مرا چرخ به چيزى نخريد * سود نابرده متاعم به زيان مىسوزم
هر شكستى كه به كارم فلك افكند به عمر * جورها برده و بىتاب و توان مىسوزم
تا ز پروانه فن سوختن آموختهام * سرّ حق را نكنم فاش و عيان مىسوزم
شكوه از هيچكسم نيست به دوران حيات * گرچه عمريست كه از زخم زبان مىسوزم
عمر طى شد ، نشد از حال دلم آگه كس * ساليانيست كه بىنام و نشان مىسوزم
روزى آگه شوى از حال دل « صفّارى » * كه چو شمع سحرى رقصكنان مىسوزم
دريغ
ما را سر سوز و ساز مىبايد و نيست * درهاى اميد ، باز مىبايد و نيست
آمال دراز و عمر ، كوتاست دريغ * يك مونس و دلنواز مىبايد و نيست