تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2333

مساهمون:

ص٢٣٣٣

شمع سحرى

تا به سوداى تو من از دل‌وجان مىسوزم * روزگاريست كه پيدا و نهان مىسوزم آتشم ، شعلهء من ، اخگر خرمن‌سوز است * زين جهت در ره تو از سر و جان مىسوزم از چه پرسى ز من بيدل و افسرده‌روان * كه من از عشق تو عمريست روان مىسوزم نيست با خسته‌دلان همره و همراز كسى * من ازاين‌رو ز ستمهاى زمان مىسوزم گرچه كالاى مرا چرخ به چيزى نخريد * سود نابرده متاعم به زيان مىسوزم هر شكستى كه به كارم فلك افكند به عمر * جورها برده و بىتاب و توان مىسوزم تا ز پروانه فن سوختن آموخته‌ام * سرّ حق را نكنم فاش و عيان مىسوزم شكوه از هيچ‌كسم نيست به دوران حيات * گرچه عمريست كه از زخم زبان مىسوزم عمر طى شد ، نشد از حال دلم آگه كس * ساليانيست كه بىنام و نشان مىسوزم روزى آگه شوى از حال دل « صفّارى » * كه چو شمع سحرى رقص‌كنان مىسوزم

دريغ

ما را سر سوز و ساز مىبايد و نيست * درهاى اميد ، باز مىبايد و نيست آمال دراز و عمر ، كوتاست دريغ * يك مونس و دلنواز مىبايد و نيست